خاطرات شهدا

این وبلاگ برای یاد اوری خاطرات شدا ایجاد شده

خاطرات شهدا

این وبلاگ برای یاد اوری خاطرات شدا ایجاد شده

خاطرات شهدا

ما همه میریم شهدا هستند قرانمون میگه شهید زندست


اداره فضای مجازی نیاز به یک حرکت انقلابیست
رهبر معظم انقلاب

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

لطفا نظر دهید نظر شما باعث دلگرمی وافزایش بازدید ماست در ثوابش شریک میشیم

#در_ثوابش_شریک_شویم



یا ابوالفضل (ع)

سهیل کمایی





با سلام

دوستان عزیز و بزرگوار
ما بعد از کلی هماهنگی هایی که کردیم بحمدالله توانستیم یه مجموعه بزنیم
این مجموعه به دو روش کار میکند:
1 در گوگل و وبسایت ها
2 در کانال های سروشی 

فعلا بحمدالله تونستیم دو کانال و دو سایت بزنیم و نیازمند به کمک شما همراهان عزیز داریم
شما میتوانید با نظر دادن که باعث افزایش بازدید و دلگرمی ما میشود در وبسایت ها 
و با عضو کانال شدن در سروش ما را یاری کنید
این همراهی میلیارد ها می ارزد


کانال شهدایی ما:                             http://sapp/ebrahim.hadi

سایت شهدایی ما:                              www.salambarebrahim.blog.ir





دانلود فایل پی دی اف فارسی هوری

 با تشکر از نشریات فرهنگی شهید ابراهیم هادی



 هوری.pdf 

دانلود فایل پی دی اف فارسی راز کانال کمیل




 www.ebrahimhadi.com/book/راز کانال کمیل.pdf

 

دانلود فایل پی دی اف فارسی سلام بر ابراهیم 1

 با تشکر از نشریات فرهنگی شهید ابراهیم هادی


salam.pdf


ایشان تأکید داشتند , شهدایی که برای نگارش زندگی‌شان انتخاب می‌شوند، شهدایی باشند که شخصیت آنها به قول معروف کاریزما داشته باشد. ایشان در ادامه مثال زدند و فرمودند که اخیراً کتابی درباره شهید ابراهیم هادی خوانده‌اند، با وجود اینکه مطالعه آن را به اتمام رسانده‌اند، اما هنوز کتاب را کنار نگذاشته‌اند. ایشان با طرح این مثال، بیشتر بر دقت در انتخاب شخصیت‌های این کتاب‌ها تأکید داشتند که هم بتوان درباره آنها زندگی‌نامه نوشت و هم داستان و رمان.

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، رهبر معظم انقلاب همواره یکی از مشوقان نویسندگان در حوزه‌های مختلف به ویژه حوزه دفاع مقدس بودند. ایشان بارها در جلسات متعددی که با دست اندر کاران این حوزه داشتند، بر نکات مختلفی تأکید داشتند که از جمله این موارد می‌توان به ترجمه کتاب‌های دفاع مقدس به زبان‌های مختلف، استفاده از زبان هنرمندانه و ... اشاره کرد. بعد از تأکید رهبر معظم انقلاب بر ترجمه آثار دفاع مقدس به زبان‌های مختلف به ویژه زبان عربی و انگلیسی، و توزیع این آثار در کشورهای مقصد، موج جدیدی از ترجمه کتاب‌های دفاع مقدس به راه افتاد. در این زمینه علاوه بر سازمان‌ها و نهادهای مرتبط، گروه‌های خودجوش فرهنگی نیز وارد میدان شدند تا بتوانند به این توصیه رهبر معظم انقلاب جامه عمل بپوشانند. کتاب‌های متعددی در این رابطه ترجمه و منتشر شده‌اند که بخشی از آنها به دلیل ضعف‌هایی که در برگردان‌ وجود داشت، مورد انتقاد کارشناسان امر قرار گرفت. از سوی دیگر، ترجمه صحیح از این دسته از آثار و بعد از آن استقبال مخاطبان در کشورهای مقصد، نشان داد که کتاب‌های این حوزه ظرفیت جلب مخاطب در کشورهای همسایه را دارد. تعدادی از این کتاب‌ها بازچاپ هم شدند که از این موارد می‌توان به کتاب زندگی‌نامه شهید همت و سردار جاویدالاثر احمد متوسلیان با نام‌های «ماه همراه بچه‌هاست» و «در هاله‌ای از غبار» اشاره کرد.

گلعلی بابایی در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، به دیدار اخیر جمعی از فرماندهان با رهبر معظم انقلاب اشاره می‌کند. در این جلسه تعدادی از کتاب‌های نوشته شده با موضوع دفاع مقدس به همراه ترجمه‌شان بر میزی به نمایش گذاشته شده بود. رهبر معظم انقلاب در این دیدار به برخی از کتاب‌ها اشاره کردند و نکاتی را درباره شیوه نگارش کتاب‌های دفاع مقدس بیان فرمودند. 

*تسنیم: آقای بابایی درباره این جلسه کمی بیشتر توضیح بفرمایید.

دوشنبه، 13 مهر، با حضرت آقا قرار ملاقات داشتیم. سردار همدانی یکشنبه برای سوریه پرواز داشت. وقتی از دیدار با رهبری باخبر شد، سفرش را به تأخیر انداخت. من نشنیدم اما دوستان گفتند که حاج حسین می‌گفت: «بروم برای آخرین بار حضرت آقا را ببینم». روز دوشنبه با لباس نظامی آمد. ردیف جلو، من، سردار کاظمینی، سردار همدانی و سردار محقق نشسته بودیم. حضرت آقا با لبخند و گرمی از ایشان و دیگران احوالپرسی کردند. جلسه که تمام شد، حضرت آقا به بازدید از آثار نشر 27 که در پستویی از بیت روی میزی چیده شده بود، پرداختند.

*تسنیم: در این جلسه چه کتاب‌هایی به نمایش گذاشته شده بود؟

در این جلسه کتاب‌های مختلفی از دفاع مقدس مانند «مهتاب خین» خاطرات سردار شهید همدانی، «گردان نهم» گزارشی از فعالیت‌های گردان حبیب ابن مظاهر از سال 60 تا فروردین 62 در 12 فصل، «حبیب تولدی دیگر» کارنامه عملیاتی گردان حبیب بن مظاهر از بهار 1362 تا بهار 1365، زندگی‌نامه شهید همت با نام «ماه همراه بچه‌هاست»، زندگی‌نامه سردار جاویدالاثر احمد متوسلیان با نام «در هاله‌ای از غبار»، «ضربت متقابل» و... به نمایش گذاشته شده بود. البته زندگی‌نامه شهید همت و احمد متوسلیان با ترجمه عربی‌شان گذاشته شده بودند. 

نظر رهبر انقلاب درباره شخصیت اصلی کتاب «سلام بر ابراهیم»

بخش دیگر صحبت‌های ایشان و تأکیداتشان بر «شخصیت» بود. ایشان تأکید داشتند که شهدایی که برای نگارش زندگی‌شان انتخاب می‌شوند، شهدایی باشند که شخصیت آنها به قول معروف کاریزما داشته باشد. ایشان در ادامه مثال زدند و فرمودند که اخیراً کتابی درباره شهید ابراهیم هادی خوانده‌اند، با وجود اینکه مطالعه آن را به اتمام رسانده‌اند، اما هنوز کتاب را کنار نگذاشته‌اند. ایشان با طرح این مثال، بیشتر بر دقت در انتخاب شخصیت‌های این کتاب‌ها تأکید داشتند که هم بتوان درباره آنها زندگی‌نامه نوشت و هم داستان و رمان.

*تسنیم: می‌دانید کدام کتاب مد نظرشان بود؟

کتاب «سلام بر ابراهیم» است. درباره این شهید، همین یک عنوان کتاب نوشته شده است. ایشان بیشتر بر شخصیت تأکید داشتند و منظورشان این بود که شخصیت این دسته از افراد به‌گونه‌ای‌ست که می‌توان از دل زندگی‌نامه‌های آنها، رمان و داستان خلق شود. ایشان تأکید داشتند که در انتخاب شخصیت‌ها هم باید این دقت وجود داشته باشد.

*تسنیم: چند وقتی هست که کتاب‌های دفاع مقدس به زبان‌های مختلف ترجمه و در کشورهای مقصد توزیع می‌شود. در این جلسه هم ترجمه تعدادی از کتاب‌ها وجود داشت. نظر ایشان درباره این مبحث چه بود؟ آیا بر نکته خاصی تأکید کردند؟

بیشتر در حوزه ترجمه بر این تأکید داشتند که ترجمه توسط افراد بومی همان مناطق انجام شود و به این صورت نباشد که ترجمه توسط ایرانی‌ها انجام شود و بعد در کشوری دیگر توزیع شود. ایشان فرمودند که در این صورت شاید ترجمه آن تأثیرگذاری لازم را نداشته باشد. ایشان تأکید داشتند که این ظرافت‌ها مورد توجه قرار بگیرد.




دوستان بزرگوار و عزیز در پیام رسان ایرانی و عالی سروش عضو شوید کانال زدیم درباره ی بصیرت شهدا مخصوصا شهید ابراهیم هادی

لطفا عضو شوید و دریغ نکنید

ebrahim.hadi@




کانال شهید ابراهیم هادی

ebrahim.hadi@



Image result for ‫شهید شاهرخ‬‎

کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.

داستانی از زندگی شهید شاهرخ ضرغام

اپیزود اول: کاباره 
صبح یکی از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتیم . به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟

زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب کاباره) و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟

اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!

اپیزود دوم: انقلاب 
هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود . از مشهد که بر گشتیم . شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود .

البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد.

ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم.

اپیزود سوم: جنگ 
دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود . مثل فرزندی که همواره با پدر است.

تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم . عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟

خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش . گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا.

ماجرای مهین را میدانستم ،برای همین دیگر حرفی نزدم....

اپیزود آخر
نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .

آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟

بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم

کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.

سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است.

سلام بر ابراهیم - جلد دوم: ادامه زندگینامه و خاطرات شهید ابراهیم هادی



معرفی کتاب
جلد دوم این کتاب، ادامه خاطراتی است که در جلد اول آن منتشر شده اند. تعدادی از خاطرات بودند که در جلد اول کتاب چاپ نشدند. دلیلش هم این که گروهی از افراد و راوی ها را پیدا نکردند و یا در دسترس نبودند. بنابراین تعدادی از مصاحبه هایی که بعد از چاپ جلد اول کتاب انجام شد و یا کراماتی که بعد از چاپ جلد اول کتاب، از این شهید دیده شدند، برای چاپ در جلد دوم تدوین شدند.

خاطرات جدید همرزمان و دوستان شهید در جلد دوم «سلام بر ابراهیم» رونمایی شده است. شهید هادی بواسطه اخلاق پهلوانی و منش ایمانی اش، مریدان بسیاری میان جوانان کشورمان پیدا کرده است.

گزیده کتاب
طوری زندگی و رفاقت کن که احترامت را داشته باشند. بی دلیل از کسی چیزی نخواه، عزت نفس داشته باش.

این دعواها و مشکلات خانوادگی را ببین. بیشتر به خاطر اینه که کسی گذشت نداره. بابا دنیا ارزش این همه اهمیت دادن نداره. آدم اگر بتونه توی این دنیا برای خدا کاری کنه ارزش داره.

توی زندگی اگر برخی مسائل پیش آمد که برایت تلخ بود، توی خودت بریز و اجازه نده که این مسائل، باعث کدورت و دلگیری شود. از خدا بخواه، خدا به بهترین حالت، مشکلات را برطرف می کند.


هم اکنون پی دی اف گزیده هایی از کتاب ابراهیم هادی در سایت سلام بر ابراهیم

book-salam-bar-ebrahim.pdf

برای دریافت لینک بالا را کلیک کنید


احمد متوسلیان در سال ۱۳۳۲ در خانواده‌ای مومن و مذهبی در یکی از محلات جنوب شهر تهران به دنیا آمد.

وی دوران تحصیل ابتدایی را در دبستان اسلامی مصطفوی به پایان برد و ضمن تحصیل، به پدرش که در بازار به شغل شیرینی فروشی اشتغال داشت، کمک می‌کرد.

پس از پایان دوره ابتدایی، در هنرستان صنعتی، شبانه به تحصیل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ دیپلم گردید. سپس به خدمت سربازی اعزام شد و در شیراز دوره تخصصی تانک را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.

متوسلیان در دوران سربازی، فردی مذهبی و مومن بود و در بحث‌ها، مخالفت خود را با رژیم ستمشاهی بیان می‌کرد. پس از اتمام خدمت سربازی، در یک شرکت تاسیساتی خصوصی استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل شد و به فعالیت‌های سیاسی- تبلیغی خود ادامه داد.

وی پس از مدت‌ها تعقیب و گریز، در سال 1354 توسط اکیپی از کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک دستگیر و روانه زندان شد و مدت 5 ماه را در زندان مخوف فلک‌الافلاک خرم‌آباد در سلولی انفرادی گذراند.

پس از آزادی، در شروع قیام‌های خونین قم و تبریز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ کننده تظاهرات را در محلات جنوبی تهران عهده‌دار شد و رابطه‌ای تنگاتنگ با  حرکت‌های مکتبی محافل دانشجویی و روحانیت مبارز تهران داشت.

با شدت یافتن روند نهضت اسلامی و رویارویی مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پای شهادت پیش رفت و در روزهای 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ایثار چشمگیری از خود نشان داد.

زندگینامه: احمد متوسلیان

با پیروزی انقلاب اسلامی، مسئولیت تشکیل کمیته انقلاب اسلامی محل خویش را عهده‌‌دار شد. پس از شکل‌گیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این ارگان پیوست و دوشادوش سایر همرزمانش با حداقل امکانات موجود به سازماندهی نیروها همت گماشت.

احمد متوسلیان پس از شروع قائله کردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوکان شد و به دلیل ابتکار عمل هوشیارانه و فرماندهی قاطع خود توانست کلیه اشرار مسلح را متواری کند.

وی پس از تثبیت مواضع نیروهای انقلاب در بوکان، به شهرهای سقز و بانه رفت. در ابتدای ورود به شهر بانه، به تلافی کمین ناجوانمردانه‌ای که ضدانقلابیون به نیروهای ستون ارتش زده بودند، طی یک عملیات دقیق ضدکمین خسارات سنگینی به آنان وارد آورد که در این نبرد، چهارصد اسیر و دویست کشته از ضدانقلاب برجای ماند.زندگینامه: احمد متوسلیان

پس از آن به همراه گروهی از رزمندگان از جمله معاون خود (شهید محمد توسلی) برای فتح سنندج راهی این شهر شد.

ستون تحت فرماندهی او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شکست و به همراه سرداران رشیدی چون محمد بروجردی و اصغر وصالی، سنندج را آزاد نمود و کمر تجزیه‌طلبان را شکست.

در زمستان سال 1358 به او ماموریت داده شد تا جاده پاوه - کرمانشاه را که در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد کند. عملیات با فرماندهی او و همکاری سپاه پاوه شروع و با موفقیت کامل به انجام رسید. وی چندی بعد با حکم شهید بروجردی، به فرماندهی سپاه پاوه منصوب شد.

اوایل خرداد 1359 ماموریت آزادسازی شهرستان مریوان که در تصرف گروهک‌های محارب بود، به وی محول شد. وی پس از ورود به شهر و سازماندهی نیروها، با یورشی سهمگین و برق‌آسا توانست شهر مریوان و مناطق اطراف آن را آزاد کند.

از همین زمان بود که مسئولیت فرماندهی سپاه مریوان به عهده وی گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهدای بزرگواری چون حاج عباس کریمی، سید محمدرضا دستواره، رضا چراغی، حسین قوجه‌ای، حسین زمانی، محسن نورانی و علیرضا ناهیدی به پاکسازی مواضع مزدوران استکبار اعم از کومله، دمکرات و رزگاری پرداخت.

پس از حذف باند بنی‌صدر از دستگاه اجرایی کشور - در دی ماه 1360 عملیات محمدرسول‌الله(ص) از دو محور مریوان و پاوه روی منطقه خرمال توسط احمد متوسلیان و شهید حاج همت رهبری  شد که در این محور، رزمندگان اسلام به مرزهای بین‌المللی رسیدند. این عملیات در حقیقت سنگ بنای تاسیس تیپ 27 حضرت رسول(ص) به شمار می‌رود.

احمد متوسلیان در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج، ماموریت یافت تا رزم بی‌امان خود را در جبهه‌های جنوب ادامه دهد. او از طرف فرماندهی کل سپاه مامور شد با بکارگیری برادران سپاه مریوان و پاوه تیپ محمدرسول‌الله(ص) - که بعدها به لشکر تبدیل شد - را تشکیل دهد و فرماندهی تیپ مذکور را نیز خود به عهده گیرد.

چندی بعد زمینه اجرای عملیات بیت‌المقدس در دستور کار یگان‌های رزمی قرار گرفت. متوسلیان علاوه بر مسئولیت خطیر فرماندهی تیپ، در تمامی ماموریت‌های شناسایی شرکت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزدیک راه‌‌کارهای مناسب عملیات را شناسایی می‌کرد.

در شب دهم اردیبهشت ماه سال 1361 عملیات بیت‌المقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهی احمد متوسلیان از دو محور به مواضع دشمن یورش بردند. نقطه آغاز عملیات، منطقه دارخوین به سمت جاده اهواز - خرمشهر بود که با عبور نیروها از ورود متلاطم کارون به سمت دژ مارد جهت‌دهی شده بود.

زندگینامه: احمد متوسلیانبا وجود حجم سنگین آتش کور و بی‌وقفه یگان‌های توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نیروهای دشمن را در این محورها زمین‌گیر کنند و کلیه پاتک‌های آنها را دفع نمایند.

احمد متوسلیان در اواخر خرداد سال 1361 طی ماموریتی به همراه یک هیات عالی‌رتبه دیپلماتیک از مسئولین سیاسی - نظامی کشورمان راهی سوریه شد تا راه‌های مساعدت به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را بررسی نماید.

در چهاردهم تیر سال 1361، اتومبیل هیات نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور از پست ایست و بازرسی، ‌مزدوران حزب فالانژ اتومبیل را متوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به رغم مصونیت دیپلماتیک - توسط آدم‌ربایان دست‌نشانده رژیم تروریستی تل‌آویو گروگان گرفته شده شدند.

این چهار نفر که عبارتند از؛ "محسن موسوی"، "احمد متوسلیان"، "تقی رستگار مقدم" و خبرنگار عکاس خبرگزاری جمهوری اسلامی - ایرنا - "کاظم اخوان" پس از شکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل گردیدند،‌ که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست.

hatamkamaee.blogfa.com

همواره لحظات شیرین و حقیقی زندگی را در ذهنم مرور  میکنم تا با انها انس والفت بگیرم.امروز نیز پس از دوره ی اموزشی که خود روز های به یاد ماندنی است  به جبهه اعزام شده و حدود ساعت 4 تا 5 بعد از ظهر به مقر گردان ادوات تیپ 15 امام حسن (ع) رسیدم. مرا به سنگر خمپاره انداز 81 و 60 فرستادند. با سلام و احوالپرسی  گرم برادرن قدیمی احساس اخوت و دوستی بین خود و ان ها را در یافتم.همه برای هم از حیث ظاهر نااشنا ولی از نظر باطن اشنا و یکدل هستیم چون یک هدف داشته و همه اماده ایثار و شهادت در راه دین و میهن اسلامی خویش. 

حدودا ساعت هفت شب به دسته ی خمپاره ما خبر رسید که برادران اطلاعات و عملیات به منظور شناسایی تا فاصله چند متری دشمن نفوذ کرده ولی  متاسفانه یکی از ان ها شهید شده است ومیبایست عده ای بروند و پیکر این برادر عزیزرا بیاورند. به منظور مشخص شدن منطقه به ما دستور پرتاب خمپاره ی دودزا داده شد و بچه های قدیمی وارد عمل شده و خوشبختانه پس از مدتی موفق به انتقال پیکر ان برادر شهید شدند.

امروز دومین روز است که وارد منطقه شده ایم.بعد ازصرف  صبحانه بمنظور اموزش بین واحد های خمپاره انداز تقسیم شدیم.بعد از ظهر به علت احساس درد از ناحیه کمر به دکترمراجعه کردم .در دوره اموزشی موقع پرش از تپه کمرم درد گرفته بود مسکنی تزریق کرد و برگشتم. عصر نیز چند خمپاره شلیک کردیم. لازم به توضیح است که بگویم عراقی ها از صبح تا شب کارشان پرتاب انواع و اقسام توپ و خمپاره از جمله توپ فرانسوی،خمپاره ی  60،80،120وآرپی جی 7 میباشد وبه پشتوانه حمایت اربابانشان و استکبار جهانی هیچ محدودیتی ندارند ولی ما به خاطر کمبود مهمات باید نهایت صرفه جویی را بنماییم .البته چون بچه های ما شهامت غیر قابل وصفی داشته و با نفوذ به عمق خاک دشمن اطلاعات دقیقی بدست میاورند  هدف گیری ما بسیار دقیق تر و موًٌثر تر است.یکی از بچه ها تعریف میکرد هر موقع اراده کنیم تا پشت خطوط دشمن و حتی توپخانه ان ها میرویم. امروز اتفاق خاص دیگری نیفتاد.

 امروزروز سوم است.صبح رفتیم تا وسایل مورد نیاز خودمان را از تدارکات بگیریم.در ان جا دو چیزجالب توجه ام را جلب کرد یکی حضور برادرانی با سن بالا که به دیگر برادران رزمنده روحیه می دادند وهمدوش انها تلاش میکردند و دیگری اعتماد افراد به هم بودبه این صورت که  محلی جهت اجناس اهدایی در نظر گرفته شده بود و هرکس با توجه به  نیازش وسایل مورد نیازخود را تحویل میگرفت کاش همه جا این اخلاق اسلامی رعایت شود

 امروز هفتمین روز است طی  چند روز گذشته به خاطر کار زیاد و فکر کردن به عملیات نتوانستم یادداشت روزانه خود را ادامه دهم .امروز با تمام وجود به ارزش کار و زحمت برادران کارگر پی بردم چون برای حفر تونل ودرست کردن سنگر مهمات مجبور به کندن زمین شدم . موقع کارکردن و بیل زدن خسته و ناتوان شده و به فکر برادران کارگر خصوصا کارگران ساختمانی افتادم که با چه مشقتی هشت تا ده ساعت کار میکنند و به حق خودشان هم نمیرسند. ضمنا امروز چند نفر از برادران تهرانی جهت اموزش به دسته ی خمپاره انداز ما امد ند که با یک نگاه میشد فهمید همه از طبقه ی زحمت کش جامعه و از قشر کارگر و کشاورز هستند و به قول امام کارگر و کشاورز پایه و اساس  مملکتند.

از چند روز قبل قرار بود ما حمله ی خود را شروع کنیم که به دلایلی به شب عید موکول شد ولی متاسفانه  دیشب دشمن پیشدستی کرد و پاتک زد. اول شروع به ریختن اتش کرد که ما فکرکردیم طبق معمول فقط یک اتش تهیه است اما در واقع پاتکی بود برای فرسایش نیرو های ما. ان ها چند متری پیشروی کرده و بچه ها از منطقه 50 و 40 عقب نشستند عراقیها از ترس نتوانستند زیاد جلو بیایند و با مقاومت برادران عقب نشستند و ضمن عقب نشینی عده ای از ان ها کشته شدند ولی اتش توپ و خمپاره شان از ساعت 12:30 تا 8 صبح ادامه داشت و ما هم برای حمایت ازبچه های خط زیر اتش شدید دشمن به سمت ان ها شلیک می کردیم ،خوشبختانه به هیچ کدام از برادران اسیبی نرسید و همه چیزبه خیر و خوشی تمام شد.

 امروز عصر یعنی روز 29/12/60  من ویکی از بچه ها به اسم حمید سگوندیان عازم خط مقدم شدیم تا شاید مقداری  گلوله خمپاره60 به دست بیاوریم.اول به منطقه 50و40 رفتیم ، چند گلوله خمپاره عراقی دیدیم که روی ان ها خاک ریخته شده بود. بعد به قسمت دیده بانی و در فاصله ی 200 تا 250 متری دشمن رفتیم،جنازه عراقی ها که ما بین ما و ان ها افتاده بود دیده می شد. عراقی ها به علت فرار نتوانستند ان ها را با خود ببرند از منطقه 40 به منطقه30 رفتیم و بعد از احوالپرسی با برادران خط  چند ساعت با انها به گفتگو نشسته و اطلاعاتی کسب کردیم و سپس  به مقر گردان برگشتیم در بازگشت وقایع را برای برادران گروه تعریف کردیم از جمله مطالب مهم حرف های یکی از برادرانی بود که حدودا پنجاه تا پنجاه و پنج سال سن داشت او شب گذشته در یکی از مناطق به تنهایی در مقابل نیروی عظیمی از دشمن مقاومت کرد و ان ها مجبور به عقب نشینی شدند .خودش تمایلی نداشت تا جریان را تعریف کند ولی با اصرار من گفت که با یک دست با اسلحه تیر اندازی میکرد و با دست دیگر خمپاره شلیک میکرد و تا صبح از چند موضع مختلف به سمت عراقی ها شلیک میکرد او از فدا شدن در راه اسلام و ارزوی  شهادت میگفت.

 دیشب شب عید مورخه 1/1/1361 بود اماده باش کامل داده بودند و ما هم اماده و حاضرمنتظر دستور حمله بودیم.هرکدام از برادران چیزی میگفت یکی میگفت:عملیات ساعت یک شب است دیگری می گفت موقع تحویل سال و یه نفردیگه  میگفت بعد از سخنرانی  امام ولی اصلا اون شب قرار نبودعملیات  باشد.سخنرانی عید امام را گوش دادیم و نیرو گرفتیم.عجیب حرف های امام درروح و جسم من اثر میگذارد.

بعد از چند روز دوباره شروع به نوشتن خاطراتم می کنم:

دیشب سرانجام عملیات اغاز شد. بچه های ما در همان ساعات اولیه خطوط مقدم چند منطقه عملیاتی دشمن را شکسته و پیش روی نمودند در بعضی مناطق عراقی ها مقاومت شدید تری از خود نشان میدادند ،عده ای از برادران نیز بیشتر از برنامه جلو رفتند برنامه اصلی عملیات از جبهه  ما ایذایی بودو نمی بایست بیش از برنامه پیشروی می کردند. به سمت مقر خمپاره انداز های ما مثل باران گلوله و ترکش میبارید هر طور بود ان شب را سپری کردیم صبح مشخص شد نتیجه عملیات از سمت ما چندان خوب نبود تعدادی از بچه ها بیش از حد نفوذ کرده و محاصره شده بودند و عده ای هم به شهادت رسیدند ، خداوند روح همه ی ان عزیزان را قرین رحمت فرماید.از جبهه عین خوش هم رزمندگان اسلام عملیات وسیعی انجام داده و به پیروزیهای بزرگی دست یافتند. از گروه ما تا ساعت 8 صبح کسی مجروح نشده بود ولی بعد از این ساعت یک گلوله 60 اطراف ما اصابت کرد و یکی از برادران به شدت مجروح شد و صدای الله اکبرش بلند شد. یک ترکش هم به پای حمید سگوندیان اصابت کرد پای او را بستم و بالاخره امبولانس امد و مجروحین را با خود برد. ترکش کوچکی هم به گوش خودم خورد که چیز مهمی نبود به هر حال امروز خبر ها هم ناراحت کننده بودو هم امیدوار کننده چون برادران از سمت عین خوش خیلی نفوذ کرده  و تعداد زیادی از عراقیها را اسیر، کشته یا زخمی کردند و مقدار وسیعی ازخاک وطنمان را پس گرفتیم . از همه مهم تر روحیه  بالای  برادرانی بود که یکی از بستگان و یا دوستانشان شهید شده بودوبا صبر الهی خود به ما درس مقاومت و ایمان میدادند به  طور مثال یکی از همسنگرانمان به نام حیدری برادر 14 ساله اش شهید شده بود ولی به ان افتخار میکرد این ها همه درسهایی است که از مکتب انسان ساز اسلام فرا میگیریم.

 بعد از شب حمله تا امروز که پنج شنبه است یعنی این سه یا چهار روزه به جز اماده باش کامل و خبر های موفقیت امیز و مسرت بخش خبر دیگری نبود راستی دیروز هاشم "برادر شهید "با هر زحمتی بود توانست سری به ما بزند.

امروز شنبه مورخ 7/1/1361 و ساعت بیست دقیقه مانده به دوازده ظهر است. دیشب مرحله سوم از طرح فتح با کلمه رمز یا زهرا اغاز شد حمله تقریبا از ساعت 3 شب به بعد شروع شد و نیرو های ما ضربات خرد کننده ای به دشمن بعثی وارد کردند. از جبهه های دزفول و رقابیه نیز رزمندگان حمله ی برق اسایی  اغاز و مواضع دفاعی دشمن را یکی پس از دیگری تسخیر و به همه ی هدف های از پیش تعیین شده دست یافتند. علی الرقم اتش سنگین دشمن در طول شب همه ی بچه ها به نحوی مورد لطف خدا فرا گرفته و اسیبی به ان ها نرسید  برادر ناجی و برادرابراهیم نزدیک بود با یک لحظه غفلت شهید شوند من هم مثل بقیه  موقعی که میخواستم زاویه یاب خمپاره را ببندم چندین گلوله خمپاره به اطرافم اصابت کرد. صبح هم بعد از شلیک چند خمپاره برای خوردن صبحانه به سنگر رفتم و حدودا بعد از چهل ثانیه گلوله ای روی شاخص خمپاره اندازی که من روی ان کار میکردم افتاد به هر حال قسمت نبود شهید یا زخمی شوم. امروز اتفاقات زیادی افتاد از جمله اسارت عده ای از دشمنان که با پرچم سفید به سمت ما می امدند و باز هم خدا را شکر که کشته نشدند به هرحال ان ها هم انسانند.

 الان ساعت یک و نیم بعد از ظهر است من به همراه یکی از برادران خیلی راحت در جاهایی از جبهه قدم میزنیم که تا دیشب و یا حتی چند ساعت پیش جرات نداشتیم سرمان را یک سانت بالا  ببریم. عراقی ها از ان منطقه فرار کرده بودند در طول راه میبایست شتر مرغی راه میرفتیم تا پایمان روی مین نرود چند متر جلو تر محل شهادت برادرانی بود که هفته ی قبل عملیات کرده بودند و همان طور که قبلا گفته بودم به علت عدم هماهنگی جلو تر از اهداف مشخص شده پیشروی کردند و عده ای شهید، زخمی یا اسیر شدند. بدن یکی از شهدا به حدی سوخته بود که شناساییش امکان نداشت و این صحنه بسیار ناراحت کننده بود. به محل اسارت نیرو های دشمن رفتیم برادرانی که قبلا خود نیز مجروح شده بودند با اسرا رفتار مناسب و اسلامی داشته و با ان ها با عطوفت و مهربانی رفتار میکردند این ها نیز همه از فرهنگ غنی و انسان ساز اسلام سر چشمه میگیرد که در اوج قدرت و اسارت دشمن رافت و عطوفت اسلامی  را رعایت می کنند

 بعد از مدتهاعملیات دیگری به نام عملیات بیت المقدس اغاز شده است که شرح جریان ان ازمرحله اموزش و  امادگی نیرو ها تا شروع عملیات و نهایتا پیروزی رزمندگان اسلام بسیار طولانی است ولی انچه برای من بسیار مهم و قابل تامل است امداد های غیبی از جانب خداوند متعال است که  به وضوح قابل مشاهده بود، قبل از شروع عملیات راه های تدارکاتی در اثررفت و امد زیاد و  تردد ماشین هااز شن و ماسه پوشیده شده بود و مشخص نبود و در نتیجه نقل و انتقال نیرو ها و تدارکات بسیار سخت می شد ولی در روز حمله باران رحمتی از جانب پروردگار متعال نازل گردید که  این باران تا ساعت سه الی چهار بعد از ظهر کلیه ی شن و ماسه ها را شسته و راه ها را  مشخص نمود و دقیقا زمانی که میبایست نیرو و امکانات را منتقل میکردیم باران ایستاد. شب نیز  هنگام حمله  ماه کامل و تابانی فضای منطقه را روشن کرده بود و همه ی بچه ها مضطرب بودند چون عملیات می بایست در تاریکی صورت میگرفت تا دشمن ما را ندیده و غافلگیر می شد و خوشبختانه ده دقیقه قبل از عملیات ماه به به زیر ابر رفت و حمله اغاز شد حمله ای با کمترین امکانات ولی با حول قوه الهی با بزرگترین پیروزی ها.


1)چهارده ساله بود که شنید یک سیرک مصری آمده اهواز. مسئول سیرک آدم فاسدی بود. فقط برای خنداندن اهوازی ها نیامده بود. حسین همراه چند تا از دوستانش، چادر سیرک را آتش زدند و فرار کردند.

دو سال بعد، مسیر دسته های سینه زنی عاشورا، میدانی بود که مجسمه شاه در آن نصب شده بود. حسین دلش نمی خواست دور شاه بگردد. مسیر را عوض کرد و بعد از آن، همه هیئت ها پشت سر هم مسیر حرکت خود را تغییر دادند. پلیس عصبانی شده بود و دنبال عامل می گشت. با همکاری ساواک، سرنخ ها رسید به حسین. در مدرسه دستگیرش کردند. برای بازجویی، می خواستند خانه حسین را هم بگردند. ریختند توی خانه. حسین فریاد زد: «ما روی این فرش ها نماز می خوانیم، کفش هایتان را دربیاورید.» مأمور ساواک خشکش زده بود.

2) حسین را انداختند توی بند نوجوانان بزهکار. صبوری به خرج داد. چند روز بعد صدای نماز جماعت و تلاوت قرآن از بند، بلند بود. مأموران حسین را گرفتند زیر مشت و لگد. می گفتند تو به اینها چه کار داشتی؟! از آن به بعد شکنجه  حسین، کار هر روز مأموران شده بود. یکبار هم نشد که زیر شکنجه، اطلاعات را لو بدهد. نوجوان شانزده ساله را می نشاندند روی صندلی الکتریکی و یا این‌که از سقف آویزانش می کردند.

شهید علم الهدی,شهید سید حسین علم الهدی,دانشجو,سجاد جعفری,جنگ تحمیلی,تصویر سازی,نقاشی چهره,هویزه,امام خمینی,قرآن           شهید علم الهدی,شهید سید حسین علم الهدی,دانشجو,سجاد جعفری,جنگ تحمیلی,تصویر سازی,نقاشی چهره,هویزه,امام خمینی,قرآن

3)رشته مورد علاقه اش «تاریخ» بود. سال 1356 در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. هر روز نماز صبحش را در حرم می خواند. توی مسجد کرامت مشهد جلسات تفسیر قرآن آیت الله خامنه ای را پیدا کرده بود. بچه های دانشجو را به این جلسات می‌برد.

4)هل مطالعه و تحقیق بود. با اشتیاق می خواند. گاهی با اساتید به شدت بحث می کرد، مخصوصاً اساتیدی که برداشت صحیحی از تاریخ اسلام نداشتند. می گفتند: «اگر حسین در کلاس باشد، ما به کلاس نمی آییم.» اهل تحلیل بود. در دوره ای که گروه های مختلف سیاسی در حال جذب جوانان بودند، با رهنمودهای آیت الله خامنه ای و شهید هاشمی نژاد، ذره ای از مسیر صحیح انقلاب دور نشد.

5) قبل از پیروزی انقلاب یک بار به اهواز آمد. از این‌که روی دیوارها شعاری نوشته نشده بود، بسیار ناراحت شد. شبانه با یکی از دوستانش رفتند و اولین شعاری که نوشت این بود: «تنها ره سعادت، ایمان، جهاد، شهادت.» اهل آرامش نبود. گروه «موحدین» را تشکیل داده بود و مرتب برای انقلاب فعالیت می کرد. تکبیر می گفت. بعد از تبعید امام از عراق به مقصد نامعلوم، شبانه برای نشان دادن خشم ملت ایران، کنسولگری عراق را در خرمشهر به آتش کشید. برنامه  چریکی بعدی اش زمینه سازی برای اعتصاب شرکت نفت بود.

 

 

6)بنی‏ صدر دستور داده بود که باید نیروهای مستقر در هویزه عقب‏نشینی کنند و به سوسنگرد بیایند. حسین می‏گفت: هویزه در دل دشمن است و ما از اینجا می‏توانیم به عراق ضربه بزنیم. شخصاً با بنی‏صدر هم صحبت کرده بود. وقتی که دید راه به جایی نمی‏برد، نامه‏ای به آیت‏الله خامنه‏ای نوشت و گفت که تعداد اسلحه‏های ما از تعداد نیروها هم کمتر است، ولی می‏مانیم!

7)چهارم دی 1359 بیست تا سی نفر از جوانان با دست خالی، اما با دل استوار از ایمان و توکل، مقابل دشمن تا دندان مسلح ایستادگی کردند. هیچ کس زنده نماند!

8)عراقی‏ها با تانک از روی اجساد مطهر شهدای هویزه گذشتند، طوری که هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازه‏ها به سختی شناسایی شدند. حسین را از قرآنی که در کنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و آیت‏ الله خامنه‏ ای.

9)مادر حسین نیز شیرزنی بود. بعد از تبعید امام در سال 1342، تلگرافی برای شاه فرستاد: «اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کرده‏ای و اگر مسلمان نیستی، بگو ما تکلیف خودمان را بدانیم.» زینب‏وار در تمام سختی‏ها ایستادگی کرده بود. در سال 67 به رحمت ایزدی رفت و بنا به وصیتش در کنار حسین، در هویزه آرام گرفت.

10)اتاق کوچکى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختیار سید حسین بود، ایشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. یکى از شب‏ها، من و حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم.

نیمه‏ هاى شب بود که نهج البلاغه می‏خواند. من نگاه کردم به ایشان، دیدم چهره ‏اش برافروخته شده و دارد اشک می‏ریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه کردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز کردم، دیدم همان خطبه‏اى است که حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله می‏کند و مب‏فرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ کجاست عمار؟ کجاست...

[برگرفته ازسایت : تبیان]


نام :محمد رضا تورجی زاده

تولد : ۲۳ تیر ماه ۱۳۴۳

فرزند: حسن

شهادت: ۵ اردیبهشت ۱۳۶۶

محل شهادت: بانه _ منطقه عملیاتی کربلای ۱۰


شهید محمد رضا تورجی زاده در سال چهل و سه در شهر شهیدان،اصفهان به دنیا آمد . در همان دوران کودکی عشق و ارادت به خاندان نبوت و امامت داشته و با شور وصف ناپذیر در مجالس عزا داری شرکت می نمود . در کودکی بسیار با وقار بوده به گونه ای که در میان همگان ممتاز بود.

ایشان دوران تحصیل را همراه با کار و همیاری در مغازه پدر آغاز نمود . پدرش به دلیل علایق مذهبی برای دوره ی راهنمایی به مدرسه ی مذهبی احمدیه ثبت نام نمود .

کلاس سوم راهنمایی شهید مقارن با قیام مردم قم شده بود که شهید با جمعی از دوستان هم کلاسی ،چند نوبت تظاهراتی در مدرسه تدارک دیده و از رفتن به کلاس خودداری کرده بودند . با اوج گرفتن انقلاب ، شهید با چند تن از دوستان فعالیت های سیاسی خود را در مسجد ذکر الله آغاز نمود و در تظاهرات ضد حکومت شرکت می نمود که چند بار مورد ضرب و شتم ماموران قرار گرفت . شب ها را شعار نویسی و چاپ عکس حضرت امام روی دیوار ها اقدام می نمود . با پیروزی انقلاب فعالیت های خود را در مسجد ذکر الله و حزب جمهوری اسلامی و دیگر پایگاه های انقلابی پیگیری نمود . وی که از فعالان مبارزه با گروهک های ضد انقلاب و بنی صدر بود بار ها مورد ضرب و شتم طرفداران بنی صدر و اعضای این گروهک ها قرار گرفت .

ایشان به شهید مظلوم بهشتی و آیت الله خامنه ای علاقه ی فراوانی داشتند .

شهید تورجی زاده مداحی و روضه خوانی را در دبیرستان هاتف با دعای کمیل آغاز کرد

شبهای جمعه در جمع دانش آموزان زیبا ترین مناجات را با خدای خویش داشت .

در سال شصت و یک به جبهه عزیمت نمود و در تیپ نجف اشرف ولشکر امام حسین(ع)به خدمت مشغول شد . و در عملایات های محرم والفجر ها و کربلا ها شرکت نمودند .پس از عزیمت به جبهه در جمع رزمندگان به مداحی و نوحه سرایی پرداخت و بسیاری از رزمندگان جذب نوای گرم و دلنشین او می شدند و در وصیت نامه های خود تقاضا داشتند در مراسم هفته ی آن ها ایشان دعای کمیل را بخوانند . این علاقه و تقاضا های رزمندگان بود که باعث شد ایشان هیئت گردان یازهرا را تاسیس کنند که هر دوشنبه در جبهه در محل گردان و در هنگام مرخصی در اصفهان برگذار می شد . که این هیئت بعد ها به هیئت محبان حضرت زهرا و هیئت رزمندگان اسلام شهر اصفهان تغییر نام داد.

شهید به حضرت زهرا سلام الله علیه علاقه ی وافری داشتند و در غالب مداحی هایشان از مصائب ایشان می خواندند . همچنین ایشان وصیت نمودند که بروی سنگ قبر ایشان بنویسند : یا زهرا

ایشان به نماز اول وقت اهمیت فراوانی می دادند . و قران کریم را بسیار تلاوت می نمودند . همیشه دو ساعت قبل از نماز صبح به راز و نیاز می پرداختند . صدای گریه های ایشان بعضا موجب بیدار شدن دیگران می شد . این عبادت و راز و نیاز با معبود تا طلوع آفتاب ادامه داشت .

ایشان در جبهه بار ها مجروح شدند به گونه ای که در میان دوستان به شهید زنده معروف شدند . و هر بار پیش از بهبودی کامل باز به جبهه عزیمت کردند .

سر انجام این مجاهد خستگی ناپذیر در پنجم اردیبهشت سال شصت و شش در ارتفاعات شهر بانه در استان کردستان در ساعت هفت و سی دقیقه صبح حین فرماندهی گردان یا زهرا در سنگر فرماندهی به شهادت رسیدند . جراهتی که موجب شهادت ایشان شد همچون حضرت زهرا بود : جراحاتی بر پهلو و بازو و ترکش ها یی مانند تازیانه بر کمر ایشان .

محمد رضا تورجی زاده

کنار نکش حاجی 

بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن . 

حاجی داشت حرف می زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می کرد. 

هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عبادیان کرد و پرسید : عبادی ! بچه ها شام چی داشتن؟ همینو.

واقعاً ؟ جون حاجی ؟

نگاهش را دزدید و گفت : تُن رو فردا ظهر می دیم . 

حاجی قاشق را برگرداند . غذا در گلویم گیر کرد .

حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون می دیم .

حاجی همین طور که کنار می کشید گفت : به خدا منم فردا ظهر می خورم .

ابراهیم همت

کتاب پسرک فلافل فروش:

دایم میگفت این حجاب ها بوی حضرت زهرا  نمیدهد

شهید هادی ذوالفقاری (عاشق ابراهیم هادی)


تو کار فرهنگی ماهر بود دغدغش کار فرهنگی بود یبار یادواره داشتن این عکسو چاپ کرد و با اون عکس گرفت عکس

 ابراهیم هادی


xsg2_images.jpg

پیش خودمان باشد چگونه این همه ادم از ابراهیم هادی راه و روش زندگی رو یاد گرفتن

حالا که کتاب جاذبه دافعه رو میخونم میفهمم

که ادم میتونه اونقدر جاذبه و دافعه داشته باشه که مردم سی سال بعد هم 

ار او درس بگیرند


همانگونه که استاد پناهیان فرمودند:

من مبلغ این کتابم




#سهیل کمایی


با توجه به اینکه شاهد پیروزی والبالیست هامون بودیم.این پیروزی را به همه ی دوستان تبریک عرض میکنم.فکر میکنم بد نباشه تو این

خوشحالیمون از یه پهلوون هم یاد کنیم که قهرمان والیبال و کشتی بود اما کمتر ازش یاد شده و توی این سال های اخیر با انتشار کتاب

سلام بر ابراهیم زندگیه خیلیا متحول شد.

خاطره ای از شهید ابراهیم هادی:

در زنگ های ورزش همیشه مشغول والیبال بود.هیچکس از بچه ها حریف او نمی شد.یک بار تک نفره در مقابل یک تیم شش نفره بازی

کرد.همه از جمله معلم ورزش شاهد بودیم که چطور پیروز شد.از آن روز به بعد ابراهیم والیبال را تک نفره بازی می کرد.روز های تعطیل

پشت اتش نشانی خیابان 17 شهریور بازی می کردیم.بهترین خاطره والیبال ابراهیم بر می گردد به دوران جنگ و شهر گیلان غرب.چند

دستگاه مینی بوس برای بازدید از مناطق جنگی وارد گیلان غرب شدندومسیول انها اقای داوودی رییس سازمان تربیت بدنی بود .اقای

داوودی در دبیرستان معلم ورزش ابراهیم بود.ایشان مقداری وسایل ورزشی به ابراهیم دادند و گفت:هر طور صلاح میدانید استفاده

کنید.بعد گفت دوستان ما از همه رشته های ورزشی هستند و برای ورزش امدند.ابراهیم کمی برای ورزشکارها صحبت کرد و مناطق

مختلف شهر را به انان نشان داد.اقای داوودی گفت چندتا از بچه های هییت والیبال تهران با ما هستند نظرت با برگزاری مسابقه چیست؟

مسابقه شروع شد.پنج نفر مقابل ابراهیم و تعداد زیادی تماشاگر...ابراهیم طبق روال قبلی با پای برهنه و پاچه های بالازده و زیر پیراهنی

مقابل انان قرار گرفت به قدری خوب بازی کرد که کمتر کسی باور میکرد.بازی یک نیمه بیشتر نداشت و با اختلاف ده امتیاز به نفع ابراهیم

تمام شد.انها باورشان نمیشد یک رزمنده ساده مثل حرفه ایی ترین ورزشکارها بازی کند.

حقیقتا با این ستاره ها،راه را می شود پیدا کرد

 



بسم رب الشهداء و الصدیقین

 

اگر چه خود را بیشتر از هر کس محتاج وصیت و پند و اندرز می‌دانم، قبل از آغاز سخن از خداوند منان تمنّا می‌کنم قدرتی به بیان من عطا فرماید که بتوانم از زبان یک شهید‌، دست به قلم ببرم چرا که جملات من اگر لیاقی پیدا شد و مورد عفو رحمت الهی قرار گرفتم و توفیق و سعادت شهادت را پیدا کردم، به عنوان پرافتخارآفرین وصیای شهید خوانده می‌شود.

خدایا تو را گواه می‌گیرم که در طول این مدت از شروع انقلاب تاکنون هر چه کردم برای رضای تو بوده و سعی داشتم همیشه خود را مورد آزمایش و آموزش در مقابل آزمایش‌ها قرار دهم.

امیدوارم این جان ناقابل را در راه اسلام عزیز و پیروزی مستضعفین بر متکبرین بپذیری.

خدایا هر چند از شکستگی‌های متعدد استخوان‌هایم رنج می‌برم،‌ ولی اهمیتی نمی‌دادم؛ به خاطر این‌که من در این مدت چه نشانه‌هایی از لطف و رحمت تو نسبت به آن‌هایی که خالصانه و در این راه گام نهاده‌اند، دیده‌ام.

خدایا،‌ ای معبودم و معشوقم و همه کس و کارم، نمی‌دانم در برابر عظمت تو چگونه ستایش کنم ولی همین قدر می‌دانم که هر کس تو را شناخت، عاشقت شد و هر کس عاشقت شد، دست از همه چیز شسته و به سوی تو می‌شتابد و این را به خوبی در خود احساس کردم و می‌کنم.

خدایا عشق به انقلاب اسلامی و رهبر کبیر انقلاب چنان در وجودم شعله‌ور است که اگر تکه‌تکه‌ام کنند و یا زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها قرار گیرم، او را تنها نخواهم گذاشت.

و به عنوان یک فردی از آحاد ملت مسلمان به تمامی ملت خصوصاً مسئولین امر تذکر می‌دهم که همیشه در جهت اسلام و قرآن بوده باشید و هیچ مسئله و روشی شما را از هدف و جهتی که دارید، منحرف ننماید.

دیگر این که سعی کنید در کارهایتان نیت خود را خالص نموده و اعمالتان را از هر شرک و ریا، حسادت و بغض پاک نمایید تا هم اجر خود را ببرید و هم بتوانید مسئولیت خود را آن‌چنان که خداوند، اسلام و امام می‌خواهند، انجام داده باشید این را هرگز فراموش نکنید تا خود را نسازیم و تغییر ندهیم، جامعه ساخته نمی‌شود.

والسلام و علیکم و رحمه الله و برکاته                                       ابراهیم هادی‌پور

حالا چندین سالی است که از مفقودی ابراهیم می گذرد.یکی از یادبودهای ابراهیم ترسیم چهره وی در سال 1376زیر پل اتوبان شهید محلاتی بود.کار ترسیم چهره ی ابراهیم را سید انجام داده بود.سید می گوید: من ابراهیم را نمی شناختم وبرای کشیدن چهره ابراهیم چیزی نخواستم.اما بعداز انجام این کار به قدری خدا به زندگی ام برکت داد که نمی توانم برایت حساب کنم وخیلی چیزها هم از این تصویر دیدم.همون  زمانی که این عکس رو کشیدم ، نمایشگاه جلوه گاه راه افتاد . یک شب جمعه ای بود.
خانمی پیش من اومد وگفت: آقا ریا، این شیرینی ها برای این شهید ، همین جا پخش کنید.فکرکردم از فامیل های ابراهیم هستند ، پرسیدم: شما شهید هادی را می شناختید؟ گفت: نه. تعجب من رو که دید ادامه داد:خونه ما همین ، اطرافه ، من در زندگی مشکل سختی داشتم .چند روز پیش وقتی شما داشتید این عکس رو ترسیم می کردید از اینجا رد می شدم .خدا را به حق این شهید صدا کردم.وقول دادم اگر مشکلم حل شود نمازهایم را اول وقت بخوانم.بعد هم برای این شهید که اسمش رو نمی دانستم فاتحه ای خوندم .باور کنید خیلی زود مشکل من برطرف شد وحالا اومدم که از ایشون تشکر کنم.

2- دزد خوش شانس: عصر یک روز وقتی خواهر وشوهر خواهر ابراهیم به منزلشان آمده بودند هنوز دقایقی نگذ شته بود که از داخل کوچه سرو صدایی شنیده می شد.ابراهیم سریع از پنجره طبقه ی دوم نگاه کرد و دید شخصی موتور شوهر خواهرشان را برداشته و در حال فرار است.

ابراهیم سریع به سمت درب خانه آمد و دنبال دزد دوید و هنوز چند قدمی نرفته بود که یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد و آقا دزده با موتور به زمین خورد.تکه آهنی که روی زمین بود دست دزد را برید و خون هم جاری شد. ابراهیم به محض رسیدن نگاهی به چهره پراز ترس و دلهره دزد انداخت و بعد موتور را بلند کرد و گفت: سوار شو! همان لحظه دزد را به درمانگاه برد و دست دزد را پانسمان کرد.

کارهای ابراهیم خیلی عجیب بود و شب هم با هم به مسجد رفتند و بعد از نماز ابراهیم کلی با اون دزد صحبت کرد و فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده.

ابراهیم با چند تا از رفقا و نمازگزاران صحبت کرد و یه شغل مناسبی برای آن آقا فراهم کرد.مقداری هم پول از خودش به آن شخص داد و شب هم شام خورد و استراحت کردند.صبح فردا خیلی از بچه ها به این کار ابراهیم اعتراض کردند. ابراهیم هم جواب داده بود:مطمئن باشید اون آقا این برخورد را فراموش نمی کند و شک نکنید برخورد صحیح، همیشه کار سازه. یکی دیگه از رفتارهای عجیب ابراهیم این بود که داشتیم با موتور می رفتیم که موتور سواری جلوی ما پیچید وبا اینکه مقصر بود ،هو کرد و بی احترامی .من دوست داشتم ابراهیم با آن بدن قوی ای که داره پائین بیاید و جوابش را بدهد.ولی ابراهیم با آن لبخندی که به لب داشت در جواب عمل او گفت: سلام. خسته نباشید. موتور سوار عصبانی یکدفعه جاخورد ... . 


1- پلاستیک به جای ساک ورزشی: حدود سال 1354بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی مقدمه گفت: داداش ابراهیم ، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده.وقتی داشتی تو راه می اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می زدن،شلوار وپیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری. براهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت.

ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد می پوشید و هیچ وقت هم ساک ورزشی همراه نمی آورد و لباس هایش رو داخل کیسه پلاستیکی می ریخت.هر چند خیلی از بچه ها می گفتند : بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه می ائیم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم و... ، تو با این هیکل روی فرم این چه لباس هایی است که می پوشی؟ ابراهیم هم به حرفهای اونها اهمیتی نمی داد و به دوستانش توصیه می کرد:اگر ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است و اما اگر به هر نیت دیگری باشین ضرر خواهید کرد.

البته ابراهیم در جاهای مناسبی از توانمندی بدنی اش استفاده می کرد .مثلاً ابراهیم را دیده بودند در یک روز بارانی که آب در قسمتی از خیابان جمع شده بود و پیرمردها نمی توانستند از آن معبر رد شوند ، ابراهیم آنها را به کول می گرفت و از اون مسیر رد می کرد.

شهید ابراهیم هادی الگویی برای کل جهان است وقتی گروه ابراهیم هادی کتاب سلام بر ابراهیم را تهیه کردند از هند امدند و به زبان هندی برای خود ترجمش کردند  همچنین  از انگلیس امدند و به انگلیسی  کتاب را ترجمه کردند واقعا شهید ابراهیم هادی شهیدی بزرگ است

امار وبلاگ بازدید امریکایی ها هم بالا تره ایران بوده!!!


هشت گام تاخدا

دوست شهیدت کیه؟
دوست من شهید ابراهیم هادیه
اگه قبول کنه انشالله
تو چی
از وقتی که این مطلبو خوندم  فهمیدم زندگی یعنی چی؟
مطلبو حتما بخون

 گام (1) : انتخاب  یک شهید :

                                آلبوم شهدا رو باز کنید یا میتونید از عکس پایین متن کمک بگیرید. اولین ملاک انتخاب شهید قیافه و صورت شهیده. ببینید با لبخند کدوم شهید ته دلتون خالی میشه،ذوق میکنید، به وجد میایید !؟

                                آفرین. درسته. این همون دوست شماست.

 

 

  گام (2) : عهد بستن با شهید :

                              یه جا که جلو چشمتون باشه بنویسید و امضاءکنید :

 با دوست شهیدم عهد میبندم پای رفاقتم با او تا لحظه شهادتم خواهم موند و در مسیر رسیدن بهخدا ازتذکرات او رو بر نمیگردونم.


  گام (3) : 
شناخت شهید
 :
                            
                                 تا میتونید از دوست شهیدتون اطلاعات جمع آوری کنید. ( عکس, متن, صوت, کلیپ, دستنوشته, وصیتنامه, خاطرات همرزمان, خاطرات همسر شهید, پوستر و ....)
بصورت خرید از فروشگاه و  دانلود از اینترنت.
 
 

 

  گام (4) : هدیه ثواب اعمال خود به روح شهید :

  از همین الان هر کار خیر و ثوابی انجام میدید مثل ( نماز واجب و مستحبی, ادعیه, زیارات, صدقه, حتی درس خواندن برای رضایت خدا, روزه و خمس و زکات و ....) سریع در ابتدا یا انتهای آن به زبان بیاورید :

( خدایا طاعت من اگرچه ناقص است ولی یه نسخه از ثوابشو هدیه میکنم به روح دوست شهیدم )

طبق روایات نه تنها از ثواب شما کم نمیشه بلکه بابرکت تر هم خواهد شد !

     توجه : مطمئناً شهید با کمالات و رتبه ای که داره نیازی به ثواب ماها نداره. پس دلیل این گام چیه !؟؟

    جواب : شما با اینکار ارادت و خلوص نیت و علاقتون رو به شهید نشون میدید. یعنی به شهید میگید چیزی بهتر از ثواب اعمال یافت نکردم که تقدیم دوست کنم.

 

  گام (5) : درگیر کردن خود با شهید :

 سریعا همین الان عکس بک گراند گوشی موبایلتونو عوض کنین و عکس شهید رو بذارید.

از امروز همه پیامک ها و تماس هاتون توسط دوست شما بررسی میشه !

░ همینکارو برای دسکتاپ کامپیوتر هم انجام بدید.

░  محل کارتون, کیف جیبی, داشبورد ماشین, هرجا میتونید یه عکس یا نشونه از شهیدتون بذارید.

  صبح بعد از سلام به امام عصر عجل الله، اولین نفر به دوست شهیدتون صبح بخیر بگید و شب هم آخرین شب بخیر...

▒ در طول روز تا میتونید با روح شهید حرف بزنید.

▒ مدام به او و خـــدای متعال فکـــــــر کنید و هرکار دیگری که صلاح میدونید.

 

   گام (6) : عدم گناه به احترام شهید ! :

                                خود شهید اسم این گام رو گذاشته : آخرین حجاب !

روح شهید تا این گام 5 بسیار بسیار از شما راضیه و تمایل شدیدی به شروع رابطه داره ولی !

 آیا در حضور دوست جدید معنوی و به این باصفایی میتوان گناه کرد !؟

 نگاه هامون, رابطمون با همکلاسی های نامحرم و اساتید نامحرم, چت با نامحرم, غیبت, دروغ, کاهل نمازی, کم فروشی, کم کاری در شغل, بداخلاقی در منزل و ..... 

                                                  جواب این سوال با خود شما....


  گام (7) : اولین پاسخ شهید :

                              کمی صبر و استقامت در گام 6 آنچنان شیرینی ای در این گام برای شما خواهد داشت که در گام بعدی انجام گناه براتون سخت تر از انجام ندادن اونه !

      ░ با توسل به دوست شهید و مصلحت خدا برخی نشانه ها را خواهید دید (ان شاء الله) : 

خواب دوست شهیدتون.        

انواع روزی های معنوی جدید !       

لذت عبادت و نمازهایی با حس و حال جدید !

دعوت به قبور شهدا و راهیان نور جنوب و غرب. 

دوستان معنوی جدید.    

پیامی, نشانه ای, گفتگویی و.....


  گام (8) : حفظ و ارتقاء رابطه تا شهادت :

 

گام های سختی را گذرانده اید. درسته ؟

      حال به مدد دوست شهید میتونید توسل به ائمه اطهار (سلام الله علیهم) را بصورتی جدید و شیرین تر پی بگیرید...

             و در نهایـــــت به خود خـــــــدا برسید... ( نسئل الله منازل الشهــــــداء)

مطمئنا با شیرینی ای که چشیده اید از این مسیر خارج نخواهید شد... اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...

  

چند تا از شهدای بزرگ ما


در ارتفاعات انار بودیم. هوا کاملا روشن شده بود. امدادگر زخم گردن ابراهیم را بست. مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بیسیم بودم. یکدفعه یکی از بچه ها دوید و باعجله آمد پیش من و گفت: حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشونو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان!

با تعجب گفتم: کجا هستن؟! باهم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم. حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما می آمدند. فوری گفتم: بچه ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه!

لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم ازاینکه در این محور از عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم. با خود فکر کردم حتما حمله خوب بچه ها و اجرای آتش باعث ترس عراقی ها و اسارت آنها شده. درجه دار عراقی را آوردم داخل سنگر. یکی از بچه را که عربی بلد بود را آوردم.

مثل بازجوها پرسیدم: اسمت چیه، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو! خودش را معرفی کرد وگفت: درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و اطراف آن مستقر بودند. ما از لشگر احتیاط بصره هستیم که به ایم منطقه اعزام شدیم.

پرسیدم چقدر نیرو روی تپه هستند. گفت: الآن هیچی!!

چشمانم گرد شد. گفتم: هیچی؟!

جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم عقب، الن تپه خالیه!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا؟!

گفت: چون نمیخواستند تسلیم شوند. تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟!

فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این الموذن؟!

این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. با تعجب گفتم : موذن؟!

اشک در چشمانش حلقه زد. با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد:

به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شمارا شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا...

دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقی یعد ادامه داد:

برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکند. هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم: من میخواهم تسلیم ایرانی ها شوم. هرکس میخواهد، با من بیاید. این افرادی هم که با من آمده ند دوستان و هم عقیده من هستند. البته آن سربازی را که به سمت موذن شلیک کرد را هم آوردم. اگر دستور بدهید اورا میکشم. حالا خواهش میکنم بگو موذن زنده است یا نه؟!

هیچ حرفی نمی توانستم بزنم، بعد از مدتی سکوت گفتم: آره زنده است. باهم از سنگر خارج شدیم. رفتیم پیش ابراهیم که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند. نفر آخر به پای ابراهیم  افتاده بود و گریه میکرد. میگفت: من را ببخش، من شلیک کردم. بغض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم. دیگر حواسم به عملیات و نیروها نبود. میخواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم. فرمانده عراقی من را صدا زدو گفت: آن طرف را نگاه کن، یک گردان کماندویی و چند تانک قصد پیشروی از آنجا را دارند. بعد ادامه داد سریعتر بروید و تپه را بگیرید. من هم سریع چند نفر از بچه های اندرز گو رو فرستادم سمت تپه. با آزاد شدن آن ارتفاع، پاکسازی منطقه انار کامل شد. گردان کماندویی هم حمله کرد. اما چون ما آمادگی لازم را داشتیم بیشتر نیروهای آن از بین رفت و حمله آنها ناموفق بود. روزهای بعد با انجام عملیات محمد رسول الله در مریوان فشار ارتش عراق بر گیلانغرب کم شد.

راستی دوستان برای دانلود اذان شهید ابراهیم هادی به ادامه مطلب بروید

ابراهیم 


دراول اردیبهشت سال 36 در محله شهید سعیدی حوالی میدان خراسان دیده به هستی گشود. او چهارمین فرزند خانواده بشمار می رفت. با این حال پدرش مشهدی محمد حسین به او علاقه خاصی داشت.

او نیزمنزلت پدر خویش رابدرستی شناخته بود. پدری که باشغل بقالی توانسته بود فرزندانش را یه یهترین نحو تربیت نماید.

ابراهیم نوجوان بود که طعم تلخ یتیمی را چشید. از آنجا بود که همچون مردان بزرگ زندگی را پیش برد.

دوران دبستان را به مدرسه طالقانی رفت ودبیرستان را نیز در مدارس ابوریحان وکریم خان. سال 55 توانست به دریافت دیپلم ادبی نائل شود. از همان سال های پایانی دبیرستان مطالعات غیر درسی را نیز شروع کرد.

حضوردرهیئت جوانان وحدت اسلامی وهمراهی وشاگردی استادی نظیر علامه محمد تقی جعفری بسیاردر رشد شخصیتی ابراهیم موثر بود. در دوران پیروزی انقلاب شجاعت های بسیاری از خود نشان داد.

او همزمان با تحصیل علم به کار در بازار تهران مشغول بود. پس از انقلاب در سازمان تربیت بدنی و بعد از آن به آموزش پرورش منتقل شد. ابراهیم همچون معلمی فداکار به تربیت فرزندان این مرز وبوم مشغول شد.

اهل ورزش بود. با ورزش پهلوانی یعنی ورزش باستانی شروع کرد. در والیبال وکشتی بی نظیر بود. هرگز در هیچ میدانی پا پس نکشید ومردانه می ایستاد.

مردانگی اورا می توان در ارتفاعات سر به فلک کشیده بازی درازو گیلان غرب تا دشت های سوزان جنوب مشاهده کرد. حماسه های او در این مناطق هنوز در اذهان یاران قدیمی جنگ تداعی می کند.

دروالفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه های گردان کمیل وحنظله در کانالهای فکه مقاومت کردند اما تسلیم نشدند.

سرانجام در 22 بهمن سال 61 بعد از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدا همراه شد. دیگر کسی او راندید.

او همیشه از خدا می خواست گمنام بماند. چرا که گمنامی صفت یاران خداست. خدا هم دعایش را مستجاب کرد. ابراهیم سالهاست که گمنام وغریب در فکه مانده تا خورشیدی باشد برای راهیان نور.

چرا نام کتاب چاپ شده سلام بر ابراهیم است؟


وقتی فهمیدیم باید کاری در مورد اقا ابراهیم انجام بدهیم تمام تلاش خودمان را انجام دادبم تا با کمک خدا بهترین کار انجام گیرد.بعد ازنزدیک به دو سال تلاش وپنجاه مصاحبه و تنظیم متن،دوست داشتم نام مناسبی که با روحیات ابراهیم هماهنگ باشد برای کتاب پیدا کنم. اول اسم ان را معجزه اذان انتخاب کردم بعد از مدتی حاج حسین را دیدم و گفتم: چه نامی را برای مجموعه پیشنهاد می کنید؟ایشان گفتند:اذان چون بسیاری از بچه های جنگ را به اذان هایش میشناختند به ان اذان های عجیبش . یکی دیگر از یچه های جنگ جمله شهید ابراهیم حسامی را گفت شهید حسامی به ابراهیم میگفت:عارف پهلوان»شب بود که داشتم به این موضوعات فکرمیکردم. قرانی کنار میز بود که توجهم به ان جلب شد. قران را برداشتم و در دلم گفتم خدایا این کار برای بنده صالح و گمنام تو بوده و میخواهم در مورد نام این مجموعه نظر قران را جویا شوم. بعد ادامه دادم:خدایا من نه استخاره بلد هستم نه میتوانم مفهوم ایات را درست برداشت کنم. بعد بسم الله گفتم و سوره حمد را خواندم . قران را باز کردم ان را روی میز گزاشتم ،صفحه ای که باز شده بود ورق خورد و چند صفحه جلوتر رفت و روی یک صفحه ایستاد. با دیدن ایات بالای صفحه مو بر بدنم راست شد. بی اختیار اشک بر چشمانم حلقه زد. در بالای صفحه ایه 109 به بعد سوره ی صافات جلوه گری میکرد که میفرماید: سلام بر ابراهیم اینگونه نیکوکاران را جزا میدهیم به درستی که او از بندگان مومن ما بود.



با تشکر از گروه انتشارات ابراهیم هادی