معلم نمونه


از کاباره تا جبهه داستانی از زندگی شهید شاهرخ ضرغام

Image result for ‫شهید شاهرخ‬‎

کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.

داستانی از زندگی شهید شاهرخ ضرغام

اپیزود اول: کاباره 
صبح یکی از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتیم . به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟

زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب کاباره) و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟

اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!

اپیزود دوم: انقلاب 
هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود . از مشهد که بر گشتیم . شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود .

البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد.

ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم.

اپیزود سوم: جنگ 
دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود . مثل فرزندی که همواره با پدر است.

تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم . عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟

خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش . گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا.

ماجرای مهین را میدانستم ،برای همین دیگر حرفی نزدم....

اپیزود آخر
نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .

آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟

بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم

کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.

سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند. گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است.

سلام بر ابراهیم 2

سلام بر ابراهیم - جلد دوم: ادامه زندگینامه و خاطرات شهید ابراهیم هادی



معرفی کتاب
جلد دوم این کتاب، ادامه خاطراتی است که در جلد اول آن منتشر شده اند. تعدادی از خاطرات بودند که در جلد اول کتاب چاپ نشدند. دلیلش هم این که گروهی از افراد و راوی ها را پیدا نکردند و یا در دسترس نبودند. بنابراین تعدادی از مصاحبه هایی که بعد از چاپ جلد اول کتاب انجام شد و یا کراماتی که بعد از چاپ جلد اول کتاب، از این شهید دیده شدند، برای چاپ در جلد دوم تدوین شدند.

خاطرات جدید همرزمان و دوستان شهید در جلد دوم «سلام بر ابراهیم» رونمایی شده است. شهید هادی بواسطه اخلاق پهلوانی و منش ایمانی اش، مریدان بسیاری میان جوانان کشورمان پیدا کرده است.

گزیده کتاب
طوری زندگی و رفاقت کن که احترامت را داشته باشند. بی دلیل از کسی چیزی نخواه، عزت نفس داشته باش.

این دعواها و مشکلات خانوادگی را ببین. بیشتر به خاطر اینه که کسی گذشت نداره. بابا دنیا ارزش این همه اهمیت دادن نداره. آدم اگر بتونه توی این دنیا برای خدا کاری کنه ارزش داره.

توی زندگی اگر برخی مسائل پیش آمد که برایت تلخ بود، توی خودت بریز و اجازه نده که این مسائل، باعث کدورت و دلگیری شود. از خدا بخواه، خدا به بهترین حالت، مشکلات را برطرف می کند.


گزیده هایی از کتاب شهید ابراهیم هادی

هم اکنون پی دی اف گزیده هایی از کتاب ابراهیم هادی در سایت سلام بر ابراهیم

book-salam-bar-ebrahim.pdf

برای دریافت لینک بالا را کلیک کنید


شهید احمد متوسلیان

احمد متوسلیان در سال ۱۳۳۲ در خانواده‌ای مومن و مذهبی در یکی از محلات جنوب شهر تهران به دنیا آمد.

وی دوران تحصیل ابتدایی را در دبستان اسلامی مصطفوی به پایان برد و ضمن تحصیل، به پدرش که در بازار به شغل شیرینی فروشی اشتغال داشت، کمک می‌کرد.

پس از پایان دوره ابتدایی، در هنرستان صنعتی، شبانه به تحصیل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ دیپلم گردید. سپس به خدمت سربازی اعزام شد و در شیراز دوره تخصصی تانک را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد.

متوسلیان در دوران سربازی، فردی مذهبی و مومن بود و در بحث‌ها، مخالفت خود را با رژیم ستمشاهی بیان می‌کرد. پس از اتمام خدمت سربازی، در یک شرکت تاسیساتی خصوصی استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل شد و به فعالیت‌های سیاسی- تبلیغی خود ادامه داد.

وی پس از مدت‌ها تعقیب و گریز، در سال 1354 توسط اکیپی از کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک دستگیر و روانه زندان شد و مدت 5 ماه را در زندان مخوف فلک‌الافلاک خرم‌آباد در سلولی انفرادی گذراند.

پس از آزادی، در شروع قیام‌های خونین قم و تبریز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ کننده تظاهرات را در محلات جنوبی تهران عهده‌دار شد و رابطه‌ای تنگاتنگ با  حرکت‌های مکتبی محافل دانشجویی و روحانیت مبارز تهران داشت.

با شدت یافتن روند نهضت اسلامی و رویارویی مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پای شهادت پیش رفت و در روزهای 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ایثار چشمگیری از خود نشان داد.

زندگینامه: احمد متوسلیان

با پیروزی انقلاب اسلامی، مسئولیت تشکیل کمیته انقلاب اسلامی محل خویش را عهده‌‌دار شد. پس از شکل‌گیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این ارگان پیوست و دوشادوش سایر همرزمانش با حداقل امکانات موجود به سازماندهی نیروها همت گماشت.

احمد متوسلیان پس از شروع قائله کردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوکان شد و به دلیل ابتکار عمل هوشیارانه و فرماندهی قاطع خود توانست کلیه اشرار مسلح را متواری کند.

وی پس از تثبیت مواضع نیروهای انقلاب در بوکان، به شهرهای سقز و بانه رفت. در ابتدای ورود به شهر بانه، به تلافی کمین ناجوانمردانه‌ای که ضدانقلابیون به نیروهای ستون ارتش زده بودند، طی یک عملیات دقیق ضدکمین خسارات سنگینی به آنان وارد آورد که در این نبرد، چهارصد اسیر و دویست کشته از ضدانقلاب برجای ماند.زندگینامه: احمد متوسلیان

پس از آن به همراه گروهی از رزمندگان از جمله معاون خود (شهید محمد توسلی) برای فتح سنندج راهی این شهر شد.

ستون تحت فرماندهی او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شکست و به همراه سرداران رشیدی چون محمد بروجردی و اصغر وصالی، سنندج را آزاد نمود و کمر تجزیه‌طلبان را شکست.

در زمستان سال 1358 به او ماموریت داده شد تا جاده پاوه - کرمانشاه را که در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد کند. عملیات با فرماندهی او و همکاری سپاه پاوه شروع و با موفقیت کامل به انجام رسید. وی چندی بعد با حکم شهید بروجردی، به فرماندهی سپاه پاوه منصوب شد.

اوایل خرداد 1359 ماموریت آزادسازی شهرستان مریوان که در تصرف گروهک‌های محارب بود، به وی محول شد. وی پس از ورود به شهر و سازماندهی نیروها، با یورشی سهمگین و برق‌آسا توانست شهر مریوان و مناطق اطراف آن را آزاد کند.

از همین زمان بود که مسئولیت فرماندهی سپاه مریوان به عهده وی گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهدای بزرگواری چون حاج عباس کریمی، سید محمدرضا دستواره، رضا چراغی، حسین قوجه‌ای، حسین زمانی، محسن نورانی و علیرضا ناهیدی به پاکسازی مواضع مزدوران استکبار اعم از کومله، دمکرات و رزگاری پرداخت.

پس از حذف باند بنی‌صدر از دستگاه اجرایی کشور - در دی ماه 1360 عملیات محمدرسول‌الله(ص) از دو محور مریوان و پاوه روی منطقه خرمال توسط احمد متوسلیان و شهید حاج همت رهبری  شد که در این محور، رزمندگان اسلام به مرزهای بین‌المللی رسیدند. این عملیات در حقیقت سنگ بنای تاسیس تیپ 27 حضرت رسول(ص) به شمار می‌رود.

احمد متوسلیان در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج، ماموریت یافت تا رزم بی‌امان خود را در جبهه‌های جنوب ادامه دهد. او از طرف فرماندهی کل سپاه مامور شد با بکارگیری برادران سپاه مریوان و پاوه تیپ محمدرسول‌الله(ص) - که بعدها به لشکر تبدیل شد - را تشکیل دهد و فرماندهی تیپ مذکور را نیز خود به عهده گیرد.

چندی بعد زمینه اجرای عملیات بیت‌المقدس در دستور کار یگان‌های رزمی قرار گرفت. متوسلیان علاوه بر مسئولیت خطیر فرماندهی تیپ، در تمامی ماموریت‌های شناسایی شرکت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزدیک راه‌‌کارهای مناسب عملیات را شناسایی می‌کرد.

در شب دهم اردیبهشت ماه سال 1361 عملیات بیت‌المقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهی احمد متوسلیان از دو محور به مواضع دشمن یورش بردند. نقطه آغاز عملیات، منطقه دارخوین به سمت جاده اهواز - خرمشهر بود که با عبور نیروها از ورود متلاطم کارون به سمت دژ مارد جهت‌دهی شده بود.

زندگینامه: احمد متوسلیانبا وجود حجم سنگین آتش کور و بی‌وقفه یگان‌های توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نیروهای دشمن را در این محورها زمین‌گیر کنند و کلیه پاتک‌های آنها را دفع نمایند.

احمد متوسلیان در اواخر خرداد سال 1361 طی ماموریتی به همراه یک هیات عالی‌رتبه دیپلماتیک از مسئولین سیاسی - نظامی کشورمان راهی سوریه شد تا راه‌های مساعدت به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را بررسی نماید.

در چهاردهم تیر سال 1361، اتومبیل هیات نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور از پست ایست و بازرسی، ‌مزدوران حزب فالانژ اتومبیل را متوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به رغم مصونیت دیپلماتیک - توسط آدم‌ربایان دست‌نشانده رژیم تروریستی تل‌آویو گروگان گرفته شده شدند.

این چهار نفر که عبارتند از؛ "محسن موسوی"، "احمد متوسلیان"، "تقی رستگار مقدم" و خبرنگار عکاس خبرگزاری جمهوری اسلامی - ایرنا - "کاظم اخوان" پس از شکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل گردیدند،‌ که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست.

شهید حاتم کمایی

hatamkamaee.blogfa.com

همواره لحظات شیرین و حقیقی زندگی را در ذهنم مرور  میکنم تا با انها انس والفت بگیرم.امروز نیز پس از دوره ی اموزشی که خود روز های به یاد ماندنی است  به جبهه اعزام شده و حدود ساعت 4 تا 5 بعد از ظهر به مقر گردان ادوات تیپ 15 امام حسن (ع) رسیدم. مرا به سنگر خمپاره انداز 81 و 60 فرستادند. با سلام و احوالپرسی  گرم برادرن قدیمی احساس اخوت و دوستی بین خود و ان ها را در یافتم.همه برای هم از حیث ظاهر نااشنا ولی از نظر باطن اشنا و یکدل هستیم چون یک هدف داشته و همه اماده ایثار و شهادت در راه دین و میهن اسلامی خویش. 

حدودا ساعت هفت شب به دسته ی خمپاره ما خبر رسید که برادران اطلاعات و عملیات به منظور شناسایی تا فاصله چند متری دشمن نفوذ کرده ولی  متاسفانه یکی از ان ها شهید شده است ومیبایست عده ای بروند و پیکر این برادر عزیزرا بیاورند. به منظور مشخص شدن منطقه به ما دستور پرتاب خمپاره ی دودزا داده شد و بچه های قدیمی وارد عمل شده و خوشبختانه پس از مدتی موفق به انتقال پیکر ان برادر شهید شدند.

امروز دومین روز است که وارد منطقه شده ایم.بعد ازصرف  صبحانه بمنظور اموزش بین واحد های خمپاره انداز تقسیم شدیم.بعد از ظهر به علت احساس درد از ناحیه کمر به دکترمراجعه کردم .در دوره اموزشی موقع پرش از تپه کمرم درد گرفته بود مسکنی تزریق کرد و برگشتم. عصر نیز چند خمپاره شلیک کردیم. لازم به توضیح است که بگویم عراقی ها از صبح تا شب کارشان پرتاب انواع و اقسام توپ و خمپاره از جمله توپ فرانسوی،خمپاره ی  60،80،120وآرپی جی 7 میباشد وبه پشتوانه حمایت اربابانشان و استکبار جهانی هیچ محدودیتی ندارند ولی ما به خاطر کمبود مهمات باید نهایت صرفه جویی را بنماییم .البته چون بچه های ما شهامت غیر قابل وصفی داشته و با نفوذ به عمق خاک دشمن اطلاعات دقیقی بدست میاورند  هدف گیری ما بسیار دقیق تر و موًٌثر تر است.یکی از بچه ها تعریف میکرد هر موقع اراده کنیم تا پشت خطوط دشمن و حتی توپخانه ان ها میرویم. امروز اتفاق خاص دیگری نیفتاد.

 امروزروز سوم است.صبح رفتیم تا وسایل مورد نیاز خودمان را از تدارکات بگیریم.در ان جا دو چیزجالب توجه ام را جلب کرد یکی حضور برادرانی با سن بالا که به دیگر برادران رزمنده روحیه می دادند وهمدوش انها تلاش میکردند و دیگری اعتماد افراد به هم بودبه این صورت که  محلی جهت اجناس اهدایی در نظر گرفته شده بود و هرکس با توجه به  نیازش وسایل مورد نیازخود را تحویل میگرفت کاش همه جا این اخلاق اسلامی رعایت شود

 امروز هفتمین روز است طی  چند روز گذشته به خاطر کار زیاد و فکر کردن به عملیات نتوانستم یادداشت روزانه خود را ادامه دهم .امروز با تمام وجود به ارزش کار و زحمت برادران کارگر پی بردم چون برای حفر تونل ودرست کردن سنگر مهمات مجبور به کندن زمین شدم . موقع کارکردن و بیل زدن خسته و ناتوان شده و به فکر برادران کارگر خصوصا کارگران ساختمانی افتادم که با چه مشقتی هشت تا ده ساعت کار میکنند و به حق خودشان هم نمیرسند. ضمنا امروز چند نفر از برادران تهرانی جهت اموزش به دسته ی خمپاره انداز ما امد ند که با یک نگاه میشد فهمید همه از طبقه ی زحمت کش جامعه و از قشر کارگر و کشاورز هستند و به قول امام کارگر و کشاورز پایه و اساس  مملکتند.

از چند روز قبل قرار بود ما حمله ی خود را شروع کنیم که به دلایلی به شب عید موکول شد ولی متاسفانه  دیشب دشمن پیشدستی کرد و پاتک زد. اول شروع به ریختن اتش کرد که ما فکرکردیم طبق معمول فقط یک اتش تهیه است اما در واقع پاتکی بود برای فرسایش نیرو های ما. ان ها چند متری پیشروی کرده و بچه ها از منطقه 50 و 40 عقب نشستند عراقیها از ترس نتوانستند زیاد جلو بیایند و با مقاومت برادران عقب نشستند و ضمن عقب نشینی عده ای از ان ها کشته شدند ولی اتش توپ و خمپاره شان از ساعت 12:30 تا 8 صبح ادامه داشت و ما هم برای حمایت ازبچه های خط زیر اتش شدید دشمن به سمت ان ها شلیک می کردیم ،خوشبختانه به هیچ کدام از برادران اسیبی نرسید و همه چیزبه خیر و خوشی تمام شد.

 امروز عصر یعنی روز 29/12/60  من ویکی از بچه ها به اسم حمید سگوندیان عازم خط مقدم شدیم تا شاید مقداری  گلوله خمپاره60 به دست بیاوریم.اول به منطقه 50و40 رفتیم ، چند گلوله خمپاره عراقی دیدیم که روی ان ها خاک ریخته شده بود. بعد به قسمت دیده بانی و در فاصله ی 200 تا 250 متری دشمن رفتیم،جنازه عراقی ها که ما بین ما و ان ها افتاده بود دیده می شد. عراقی ها به علت فرار نتوانستند ان ها را با خود ببرند از منطقه 40 به منطقه30 رفتیم و بعد از احوالپرسی با برادران خط  چند ساعت با انها به گفتگو نشسته و اطلاعاتی کسب کردیم و سپس  به مقر گردان برگشتیم در بازگشت وقایع را برای برادران گروه تعریف کردیم از جمله مطالب مهم حرف های یکی از برادرانی بود که حدودا پنجاه تا پنجاه و پنج سال سن داشت او شب گذشته در یکی از مناطق به تنهایی در مقابل نیروی عظیمی از دشمن مقاومت کرد و ان ها مجبور به عقب نشینی شدند .خودش تمایلی نداشت تا جریان را تعریف کند ولی با اصرار من گفت که با یک دست با اسلحه تیر اندازی میکرد و با دست دیگر خمپاره شلیک میکرد و تا صبح از چند موضع مختلف به سمت عراقی ها شلیک میکرد او از فدا شدن در راه اسلام و ارزوی  شهادت میگفت.

 دیشب شب عید مورخه 1/1/1361 بود اماده باش کامل داده بودند و ما هم اماده و حاضرمنتظر دستور حمله بودیم.هرکدام از برادران چیزی میگفت یکی میگفت:عملیات ساعت یک شب است دیگری می گفت موقع تحویل سال و یه نفردیگه  میگفت بعد از سخنرانی  امام ولی اصلا اون شب قرار نبودعملیات  باشد.سخنرانی عید امام را گوش دادیم و نیرو گرفتیم.عجیب حرف های امام درروح و جسم من اثر میگذارد.

بعد از چند روز دوباره شروع به نوشتن خاطراتم می کنم:

دیشب سرانجام عملیات اغاز شد. بچه های ما در همان ساعات اولیه خطوط مقدم چند منطقه عملیاتی دشمن را شکسته و پیش روی نمودند در بعضی مناطق عراقی ها مقاومت شدید تری از خود نشان میدادند ،عده ای از برادران نیز بیشتر از برنامه جلو رفتند برنامه اصلی عملیات از جبهه  ما ایذایی بودو نمی بایست بیش از برنامه پیشروی می کردند. به سمت مقر خمپاره انداز های ما مثل باران گلوله و ترکش میبارید هر طور بود ان شب را سپری کردیم صبح مشخص شد نتیجه عملیات از سمت ما چندان خوب نبود تعدادی از بچه ها بیش از حد نفوذ کرده و محاصره شده بودند و عده ای هم به شهادت رسیدند ، خداوند روح همه ی ان عزیزان را قرین رحمت فرماید.از جبهه عین خوش هم رزمندگان اسلام عملیات وسیعی انجام داده و به پیروزیهای بزرگی دست یافتند. از گروه ما تا ساعت 8 صبح کسی مجروح نشده بود ولی بعد از این ساعت یک گلوله 60 اطراف ما اصابت کرد و یکی از برادران به شدت مجروح شد و صدای الله اکبرش بلند شد. یک ترکش هم به پای حمید سگوندیان اصابت کرد پای او را بستم و بالاخره امبولانس امد و مجروحین را با خود برد. ترکش کوچکی هم به گوش خودم خورد که چیز مهمی نبود به هر حال امروز خبر ها هم ناراحت کننده بودو هم امیدوار کننده چون برادران از سمت عین خوش خیلی نفوذ کرده  و تعداد زیادی از عراقیها را اسیر، کشته یا زخمی کردند و مقدار وسیعی ازخاک وطنمان را پس گرفتیم . از همه مهم تر روحیه  بالای  برادرانی بود که یکی از بستگان و یا دوستانشان شهید شده بودوبا صبر الهی خود به ما درس مقاومت و ایمان میدادند به  طور مثال یکی از همسنگرانمان به نام حیدری برادر 14 ساله اش شهید شده بود ولی به ان افتخار میکرد این ها همه درسهایی است که از مکتب انسان ساز اسلام فرا میگیریم.

 بعد از شب حمله تا امروز که پنج شنبه است یعنی این سه یا چهار روزه به جز اماده باش کامل و خبر های موفقیت امیز و مسرت بخش خبر دیگری نبود راستی دیروز هاشم "برادر شهید "با هر زحمتی بود توانست سری به ما بزند.

امروز شنبه مورخ 7/1/1361 و ساعت بیست دقیقه مانده به دوازده ظهر است. دیشب مرحله سوم از طرح فتح با کلمه رمز یا زهرا اغاز شد حمله تقریبا از ساعت 3 شب به بعد شروع شد و نیرو های ما ضربات خرد کننده ای به دشمن بعثی وارد کردند. از جبهه های دزفول و رقابیه نیز رزمندگان حمله ی برق اسایی  اغاز و مواضع دفاعی دشمن را یکی پس از دیگری تسخیر و به همه ی هدف های از پیش تعیین شده دست یافتند. علی الرقم اتش سنگین دشمن در طول شب همه ی بچه ها به نحوی مورد لطف خدا فرا گرفته و اسیبی به ان ها نرسید  برادر ناجی و برادرابراهیم نزدیک بود با یک لحظه غفلت شهید شوند من هم مثل بقیه  موقعی که میخواستم زاویه یاب خمپاره را ببندم چندین گلوله خمپاره به اطرافم اصابت کرد. صبح هم بعد از شلیک چند خمپاره برای خوردن صبحانه به سنگر رفتم و حدودا بعد از چهل ثانیه گلوله ای روی شاخص خمپاره اندازی که من روی ان کار میکردم افتاد به هر حال قسمت نبود شهید یا زخمی شوم. امروز اتفاقات زیادی افتاد از جمله اسارت عده ای از دشمنان که با پرچم سفید به سمت ما می امدند و باز هم خدا را شکر که کشته نشدند به هرحال ان ها هم انسانند.

 الان ساعت یک و نیم بعد از ظهر است من به همراه یکی از برادران خیلی راحت در جاهایی از جبهه قدم میزنیم که تا دیشب و یا حتی چند ساعت پیش جرات نداشتیم سرمان را یک سانت بالا  ببریم. عراقی ها از ان منطقه فرار کرده بودند در طول راه میبایست شتر مرغی راه میرفتیم تا پایمان روی مین نرود چند متر جلو تر محل شهادت برادرانی بود که هفته ی قبل عملیات کرده بودند و همان طور که قبلا گفته بودم به علت عدم هماهنگی جلو تر از اهداف مشخص شده پیشروی کردند و عده ای شهید، زخمی یا اسیر شدند. بدن یکی از شهدا به حدی سوخته بود که شناساییش امکان نداشت و این صحنه بسیار ناراحت کننده بود. به محل اسارت نیرو های دشمن رفتیم برادرانی که قبلا خود نیز مجروح شده بودند با اسرا رفتار مناسب و اسلامی داشته و با ان ها با عطوفت و مهربانی رفتار میکردند این ها نیز همه از فرهنگ غنی و انسان ساز اسلام سر چشمه میگیرد که در اوج قدرت و اسارت دشمن رافت و عطوفت اسلامی  را رعایت می کنند

 بعد از مدتهاعملیات دیگری به نام عملیات بیت المقدس اغاز شده است که شرح جریان ان ازمرحله اموزش و  امادگی نیرو ها تا شروع عملیات و نهایتا پیروزی رزمندگان اسلام بسیار طولانی است ولی انچه برای من بسیار مهم و قابل تامل است امداد های غیبی از جانب خداوند متعال است که  به وضوح قابل مشاهده بود، قبل از شروع عملیات راه های تدارکاتی در اثررفت و امد زیاد و  تردد ماشین هااز شن و ماسه پوشیده شده بود و مشخص نبود و در نتیجه نقل و انتقال نیرو ها و تدارکات بسیار سخت می شد ولی در روز حمله باران رحمتی از جانب پروردگار متعال نازل گردید که  این باران تا ساعت سه الی چهار بعد از ظهر کلیه ی شن و ماسه ها را شسته و راه ها را  مشخص نمود و دقیقا زمانی که میبایست نیرو و امکانات را منتقل میکردیم باران ایستاد. شب نیز  هنگام حمله  ماه کامل و تابانی فضای منطقه را روشن کرده بود و همه ی بچه ها مضطرب بودند چون عملیات می بایست در تاریکی صورت میگرفت تا دشمن ما را ندیده و غافلگیر می شد و خوشبختانه ده دقیقه قبل از عملیات ماه به به زیر ابر رفت و حمله اغاز شد حمله ای با کمترین امکانات ولی با حول قوه الهی با بزرگترین پیروزی ها.


شهید علم الهدی

1)چهارده ساله بود که شنید یک سیرک مصری آمده اهواز. مسئول سیرک آدم فاسدی بود. فقط برای خنداندن اهوازی ها نیامده بود. حسین همراه چند تا از دوستانش، چادر سیرک را آتش زدند و فرار کردند.

دو سال بعد، مسیر دسته های سینه زنی عاشورا، میدانی بود که مجسمه شاه در آن نصب شده بود. حسین دلش نمی خواست دور شاه بگردد. مسیر را عوض کرد و بعد از آن، همه هیئت ها پشت سر هم مسیر حرکت خود را تغییر دادند. پلیس عصبانی شده بود و دنبال عامل می گشت. با همکاری ساواک، سرنخ ها رسید به حسین. در مدرسه دستگیرش کردند. برای بازجویی، می خواستند خانه حسین را هم بگردند. ریختند توی خانه. حسین فریاد زد: «ما روی این فرش ها نماز می خوانیم، کفش هایتان را دربیاورید.» مأمور ساواک خشکش زده بود.

2) حسین را انداختند توی بند نوجوانان بزهکار. صبوری به خرج داد. چند روز بعد صدای نماز جماعت و تلاوت قرآن از بند، بلند بود. مأموران حسین را گرفتند زیر مشت و لگد. می گفتند تو به اینها چه کار داشتی؟! از آن به بعد شکنجه  حسین، کار هر روز مأموران شده بود. یکبار هم نشد که زیر شکنجه، اطلاعات را لو بدهد. نوجوان شانزده ساله را می نشاندند روی صندلی الکتریکی و یا این‌که از سقف آویزانش می کردند.

شهید علم الهدی,شهید سید حسین علم الهدی,دانشجو,سجاد جعفری,جنگ تحمیلی,تصویر سازی,نقاشی چهره,هویزه,امام خمینی,قرآن           شهید علم الهدی,شهید سید حسین علم الهدی,دانشجو,سجاد جعفری,جنگ تحمیلی,تصویر سازی,نقاشی چهره,هویزه,امام خمینی,قرآن

3)رشته مورد علاقه اش «تاریخ» بود. سال 1356 در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. هر روز نماز صبحش را در حرم می خواند. توی مسجد کرامت مشهد جلسات تفسیر قرآن آیت الله خامنه ای را پیدا کرده بود. بچه های دانشجو را به این جلسات می‌برد.

4)هل مطالعه و تحقیق بود. با اشتیاق می خواند. گاهی با اساتید به شدت بحث می کرد، مخصوصاً اساتیدی که برداشت صحیحی از تاریخ اسلام نداشتند. می گفتند: «اگر حسین در کلاس باشد، ما به کلاس نمی آییم.» اهل تحلیل بود. در دوره ای که گروه های مختلف سیاسی در حال جذب جوانان بودند، با رهنمودهای آیت الله خامنه ای و شهید هاشمی نژاد، ذره ای از مسیر صحیح انقلاب دور نشد.

5) قبل از پیروزی انقلاب یک بار به اهواز آمد. از این‌که روی دیوارها شعاری نوشته نشده بود، بسیار ناراحت شد. شبانه با یکی از دوستانش رفتند و اولین شعاری که نوشت این بود: «تنها ره سعادت، ایمان، جهاد، شهادت.» اهل آرامش نبود. گروه «موحدین» را تشکیل داده بود و مرتب برای انقلاب فعالیت می کرد. تکبیر می گفت. بعد از تبعید امام از عراق به مقصد نامعلوم، شبانه برای نشان دادن خشم ملت ایران، کنسولگری عراق را در خرمشهر به آتش کشید. برنامه  چریکی بعدی اش زمینه سازی برای اعتصاب شرکت نفت بود.

 

 

6)بنی‏ صدر دستور داده بود که باید نیروهای مستقر در هویزه عقب‏نشینی کنند و به سوسنگرد بیایند. حسین می‏گفت: هویزه در دل دشمن است و ما از اینجا می‏توانیم به عراق ضربه بزنیم. شخصاً با بنی‏صدر هم صحبت کرده بود. وقتی که دید راه به جایی نمی‏برد، نامه‏ای به آیت‏الله خامنه‏ای نوشت و گفت که تعداد اسلحه‏های ما از تعداد نیروها هم کمتر است، ولی می‏مانیم!

7)چهارم دی 1359 بیست تا سی نفر از جوانان با دست خالی، اما با دل استوار از ایمان و توکل، مقابل دشمن تا دندان مسلح ایستادگی کردند. هیچ کس زنده نماند!

8)عراقی‏ها با تانک از روی اجساد مطهر شهدای هویزه گذشتند، طوری که هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازه‏ها به سختی شناسایی شدند. حسین را از قرآنی که در کنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و آیت‏ الله خامنه‏ ای.

9)مادر حسین نیز شیرزنی بود. بعد از تبعید امام در سال 1342، تلگرافی برای شاه فرستاد: «اگر مسلمانی چرا مرجع تقلید ما را تبعید کرده‏ای و اگر مسلمان نیستی، بگو ما تکلیف خودمان را بدانیم.» زینب‏وار در تمام سختی‏ها ایستادگی کرده بود. در سال 67 به رحمت ایزدی رفت و بنا به وصیتش در کنار حسین، در هویزه آرام گرفت.

10)اتاق کوچکى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختیار سید حسین بود، ایشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. یکى از شب‏ها، من و حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم.

نیمه‏ هاى شب بود که نهج البلاغه می‏خواند. من نگاه کردم به ایشان، دیدم چهره ‏اش برافروخته شده و دارد اشک می‏ریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه کردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز کردم، دیدم همان خطبه‏اى است که حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله می‏کند و مب‏فرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ کجاست عمار؟ کجاست...

[برگرفته ازسایت : تبیان]


شهید محمد رضا تورجی زاده

نام :محمد رضا تورجی زاده

تولد : ۲۳ تیر ماه ۱۳۴۳

فرزند: حسن

شهادت: ۵ اردیبهشت ۱۳۶۶

محل شهادت: بانه _ منطقه عملیاتی کربلای ۱۰


شهید محمد رضا تورجی زاده در سال چهل و سه در شهر شهیدان،اصفهان به دنیا آمد . در همان دوران کودکی عشق و ارادت به خاندان نبوت و امامت داشته و با شور وصف ناپذیر در مجالس عزا داری شرکت می نمود . در کودکی بسیار با وقار بوده به گونه ای که در میان همگان ممتاز بود.

ایشان دوران تحصیل را همراه با کار و همیاری در مغازه پدر آغاز نمود . پدرش به دلیل علایق مذهبی برای دوره ی راهنمایی به مدرسه ی مذهبی احمدیه ثبت نام نمود .

کلاس سوم راهنمایی شهید مقارن با قیام مردم قم شده بود که شهید با جمعی از دوستان هم کلاسی ،چند نوبت تظاهراتی در مدرسه تدارک دیده و از رفتن به کلاس خودداری کرده بودند . با اوج گرفتن انقلاب ، شهید با چند تن از دوستان فعالیت های سیاسی خود را در مسجد ذکر الله آغاز نمود و در تظاهرات ضد حکومت شرکت می نمود که چند بار مورد ضرب و شتم ماموران قرار گرفت . شب ها را شعار نویسی و چاپ عکس حضرت امام روی دیوار ها اقدام می نمود . با پیروزی انقلاب فعالیت های خود را در مسجد ذکر الله و حزب جمهوری اسلامی و دیگر پایگاه های انقلابی پیگیری نمود . وی که از فعالان مبارزه با گروهک های ضد انقلاب و بنی صدر بود بار ها مورد ضرب و شتم طرفداران بنی صدر و اعضای این گروهک ها قرار گرفت .

ایشان به شهید مظلوم بهشتی و آیت الله خامنه ای علاقه ی فراوانی داشتند .

شهید تورجی زاده مداحی و روضه خوانی را در دبیرستان هاتف با دعای کمیل آغاز کرد

شبهای جمعه در جمع دانش آموزان زیبا ترین مناجات را با خدای خویش داشت .

در سال شصت و یک به جبهه عزیمت نمود و در تیپ نجف اشرف ولشکر امام حسین(ع)به خدمت مشغول شد . و در عملایات های محرم والفجر ها و کربلا ها شرکت نمودند .پس از عزیمت به جبهه در جمع رزمندگان به مداحی و نوحه سرایی پرداخت و بسیاری از رزمندگان جذب نوای گرم و دلنشین او می شدند و در وصیت نامه های خود تقاضا داشتند در مراسم هفته ی آن ها ایشان دعای کمیل را بخوانند . این علاقه و تقاضا های رزمندگان بود که باعث شد ایشان هیئت گردان یازهرا را تاسیس کنند که هر دوشنبه در جبهه در محل گردان و در هنگام مرخصی در اصفهان برگذار می شد . که این هیئت بعد ها به هیئت محبان حضرت زهرا و هیئت رزمندگان اسلام شهر اصفهان تغییر نام داد.

شهید به حضرت زهرا سلام الله علیه علاقه ی وافری داشتند و در غالب مداحی هایشان از مصائب ایشان می خواندند . همچنین ایشان وصیت نمودند که بروی سنگ قبر ایشان بنویسند : یا زهرا

ایشان به نماز اول وقت اهمیت فراوانی می دادند . و قران کریم را بسیار تلاوت می نمودند . همیشه دو ساعت قبل از نماز صبح به راز و نیاز می پرداختند . صدای گریه های ایشان بعضا موجب بیدار شدن دیگران می شد . این عبادت و راز و نیاز با معبود تا طلوع آفتاب ادامه داشت .

ایشان در جبهه بار ها مجروح شدند به گونه ای که در میان دوستان به شهید زنده معروف شدند . و هر بار پیش از بهبودی کامل باز به جبهه عزیمت کردند .

سر انجام این مجاهد خستگی ناپذیر در پنجم اردیبهشت سال شصت و شش در ارتفاعات شهر بانه در استان کردستان در ساعت هفت و سی دقیقه صبح حین فرماندهی گردان یا زهرا در سنگر فرماندهی به شهادت رسیدند . جراهتی که موجب شهادت ایشان شد همچون حضرت زهرا بود : جراحاتی بر پهلو و بازو و ترکش ها یی مانند تازیانه بر کمر ایشان .

محمد رضا تورجی زاده

شهید همت

کنار نکش حاجی 

بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن . 

حاجی داشت حرف می زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می کرد. 

هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عبادیان کرد و پرسید : عبادی ! بچه ها شام چی داشتن؟ همینو.

واقعاً ؟ جون حاجی ؟

نگاهش را دزدید و گفت : تُن رو فردا ظهر می دیم . 

حاجی قاشق را برگرداند . غذا در گلویم گیر کرد .

حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون می دیم .

حاجی همین طور که کنار می کشید گفت : به خدا منم فردا ظهر می خورم .

ابراهیم همت

دایم میگفت:

کتاب پسرک فلافل فروش:

دایم میگفت این حجاب ها بوی حضرت زهرا  نمیدهد

شهید هادی ذوالفقاری (عاشق ابراهیم هادی)


تو کار فرهنگی ماهر بود دغدغش کار فرهنگی بود یبار یادواره داشتن این عکسو چاپ کرد و با اون عکس گرفت عکس

 ابراهیم هادی


xsg2_images.jpg

ما همه میریم شهدا هستند قرآنمون میگه شهید زندست


اداره فضای مجازی نیاز به یک حرکت انقلابیست
رهبر معظم انقلاب
کلمات کلیدی
آخرین مطالب
دلنوشته های خود را درج کنید
فایل پی دی اف کتاب شهیدی که عاشق ابراهیم هادی بود پسرک فلافل فروش
پی دی اف کتاب هوری در مورد شهید هاشمی
پی دی اف کتاب راز کانال کمیل
دانلود فایل پی دی اف فارسی سلام بر ابراهیم 1
نظری رهبری در مورد سلام بر ابراهیم
معلم نمونه
German book PDF
کانال شهید ابراهیم هادی
از کاباره تا جبهه داستانی از زندگی شهید شاهرخ ضرغام
موضوعات
ebrahimhadi
ابراهیم هادی
آرشیو مطالب
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۷ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۳ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۴ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۱۱ )
نویسندگان
سهیل ( 30 )
پیوند ها
سهیل
باغ خلیفه
شهید حاتم کمایی
بصیرت افزایی و تعامل
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان